شانه های تو ...

چون از این یک بیت شعر خوشم اومد گذاشتم ... نمی دونم هم شاعرش کیه !!!!

چو قله های کوه ...

شانه های تو قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو مهر سنگی نماز من

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩۱
تگ ها :

داستان

سلام به همه  دوستان...

بالاخره بعد از مدتها دل بیقرار با یک داستان زیبا به روز شد ....

روزگاری یک
کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته
بود، پس می داد.

کشاورز دختر
زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه
شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر
کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می
کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو
باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد
لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به
انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در
جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم
شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه
از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از
دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر
شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟

اگر خوب موقعیت
را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

1ـ دختر جوان
باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو
سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن
سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این
شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که
اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل
کرد.

به نتایج هر یک
از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!

و این کاری است
که آن دختر زیرک انجام داد:

دست خود را به
داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون
اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا
کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

 

در همین لحظه
دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که
داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده
است....

و چون سنگریزه
ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد
هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و
دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100
درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه
حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت
دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند
سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها :

سهم من ...

سهم من این است:

 تنها باشم و رفتنت را در تماشا باشم و

بودنت را در تمنا باشم و

بی تو باشم خالی از هر حرف و معنا باشم و ....

حال من این است:

بی تو پر پر باشم و جام خالی، جام آخر باشم و

بی تو از شب گریه ها تر باشم و

 بی تو بدتر بی تو بدتر باشم و ...

کار من این است:

غمگین باشم و خالی از احساس تسکین باشم و

روی دوش شهر سنگین باشم و

دلخوش رویای رنگین باشم و

بی تو تنها بی تو تنها بی تو تنها باشم و .....

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها :

قاف حرف عشق است ...

"قاف" حرف آخر عشق است

آنجا که نام "تو" آغاز می‌شود

 

و "قاف" حرف اول "قلب" است

آنجا که نبض واژه‌های تو دلتنگ می‌شود

 

و "قاف" حرف اول "قله" است

آنجا که بادبان غزل‌هات باز می‌شود

 

و "قاف" حرف اول "قاصدک" است

آنجا که شعر برای تو پرواز می‌شود

 

و "قاف" حرف اول "قبله" است

آنجا که شعر تو آواز می‌شود

 

و "قاف" حرف اول "قلب" است

آنجا که یاد تو تکثیر می‌شود

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸
تگ ها :

برو ...

 

مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات کاری بود ، دل من سخت شکست ...

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود ...

و به این قلب یتیم

که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸
تگ ها :

خاطرات ...

باز در چهره خاموش خیال

 خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

 حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

 که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال 

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

  دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

 نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

 که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

 آخر آتش فکند بر جانت

"فروغ فرخزاد"

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :

زندگی ... جدی ... شوخی ... !!!

 

خیلی وقتها به این فکر می کنم که زندگی شوخیه یا جدی؟

اگر شوخیه چرا ما آدمها خیلی اوقات جدیش می گیریم ... یا اگر جدیه پس چرا اونو شوخی به حساب می آریم؟

من بین این برزخ شوخی و جدی گیر افتادم، زمانی که زندگی رو با تمام آدمهاش ... تمام رسوم تلخ و شیرینش ... جریان سرد و گرمش ... روز و شب سفید و سیاهش ... چهرة هزار رنگش رو جدی می گیرم ... تلنگری بهم میخوره که: ای ساده ... خیلی جدی گرفتی ... دست بردار ... این زندگی یه شوخیه ... یه شوخیه شیرین امّا تلخ ...

پیش خودم میگم ... باشه ... دیگه از امروز به بعد جدی نمی گیرم و میخندم به این شوخی ... به همه چیز و همه کس ... همة حرفها و نگاه ها رو ... همة اومدن و رفتن ها  ... همة بودن و نبودن ها ... همشونو شوخی فرض می کنم ... و در نهایت خندة من نثارشون میشه ... اما ... توی همون لحظه ... انگار یکی با آرنج میکوبه به پهلوی من که آهای: زندگی جدیه ... جدی بگیر!!

اگر تو برزخ شوخی و جدیه این زندگی اسیر نیستی ... بگو به نظرت این زندگی شوخیه یا جدی؟ ...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :

به دل نگیر ...

 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

**
دکتر علی شریعتی**

Don't be upset from people, because they are upset too, they are alone but they run away from themselves because they are in doubt about themselves & about their love &their fact, so love then even when they don't love you...

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸
تگ ها :

من همان پری کوچک غمگینم ...

من همان پری کوچک غمگینم

که دلش را می نوازد ،

آرام آرام ،

در یک نی‌لبک چوبین

 تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟

تو

مرا در شعرت سروده‌ای !!

من

همان پری کوچک غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !

 معصوم و پاک مثل فرشته‌های خدا 

لطیف چون پرنیان

ظریف و زیبا بسان  نرگسهای شیراز

و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !

 کلبه‌ای دارم

می آرایمش به عشق

آن را پاک می روبم

بوی دود مطبخش را خوب می بویم

 وه که چه شیرین است رویاهای من

دستان کودکانم در میان سفره‌ای از جنس عشق

عجین با  قوتی که  به مهر خویش پرداخته‌ام .

 سکوت مرا پایانی نیست

و غم‌هایم را نیز

عشق با من چه کرده است ؟

آنگاه که در رگبار خشونت

تنها به نی لبک چوبینم پناه می‌برم ،

آنگاه که در آینه بی فریاد می شکنم، 

و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم

درجای میخکوبم می کند و

پای رفتنم را  می گیرد ،

آنگاه که حقوق انسانی‌ام را می دزدند و

من چاره‌ای جز سکوت ندارم ،

نا گزیر ،

پری می شوم !!

غم‌هایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و

من آرام آرام دلم را می نوازم .

 آه ای فروغ !

تو خوب می دانی که من کیستم ؟!

من همان پری کوچکم !

که در اقیانوس دلم سکنا دارم .

من همان پری کوچکی هستم که به گناه عاشقی محکوم است .

و دلش را آرام آرام می نوازد در یک نی لبک چوبین .

و افسانه می شود !

افسانه‌ای که در یلداهای سرد و تاریک گذشته‌ام

 مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !

اما ،

اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !

هرگز نخواهم گفت !

...........

تکتم (٢١/٧/٢٠٠٨)

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٧
تگ ها :

محرم ...

السلام علیک یااباصالح المهدى (عج)

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)

 ماه محرم بر شما عاشقان حسین (ع) تسلیت باد

*********

پرسیدم: ازحلال ماه، چرا قامتت خم است؟

آهی کشید و گفت: که ماه محرم است

گفتم: که چیست محرم؟ با ناله گفت:

ماه عزای اشرف اولاد آدم است

*********

"التماس دعا"

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد