غدير

« علي اي هماي رحمت زماني که دستانت را در دستان محمد (ص) گذاشتي نور ولايتت جهان را روشن نمود و نويدي بود بر عاشقانت، غدير بهانه اي بود براي اينکه عظمت تو، نور تو، ولاي تو و سخاي تو بر همگان روشن گردد. »

**عيد غدير خم بر عاشقان مبارک باد**

**************************************************

ترانه هاي من

اي کاش

کاش مي شد دل رويايي من

پر کشد سوي بهار سوي نسيم  سوي درختان بلوط

کاش مي شد که درختان بلوط

بوي خود را همه جا پخش کنند

کاش مي شد شب  و روز

آشتي کنند با هم دوست شوند

کاش مي شد دريا آرام شود

دل ماهي هم از ترس صياد آزاد شود

کاش مي شد گل سرخ شبنمش را بچکاند بر من

کاش مي شد که زمين هيچگاه خشک نمي شد

کاش مي شد که ترکهاي دلش را چسباند

کاش مي شد آسمان مهربان بود هميشه

کاش مي شد ابرها دعوا نکنند دوست شوند

کاش مي شد چشمهاي آفتاب

شمع من پروانة ديوانه شوند

کاش مي شد که نگاه مهتاب

غمگين و افسرده و بي تاب نبود

کاش مي شد گل سرخ

پژمرده نمي شد نمي مرد نمي ريخت

کاش مي شد کاشها را بکشيم

که دگر کاش نگوييم به دل

 

***********************

عشق يعني يک نگاه                      عشق يعني سوختن

عشق يعني انتظار                         عشق يعني بي قرار

 

پرنده هاي قفسي

 

پرنده هاي قفسي                        عادت دارن به بي کسي

عمرشونو بي هم نفس                  کز مي  کنن کنج قفس

نمي دونن سفر چيه                    عاشق در بدر کيه

هر کي بپاشه شادونه                  فکر مي کنن خداشونه

يه عمر بي حبيبن                      با آسمون غريبن

اين همه نعمت اما                     هميشه بي نصيبن

تو آسمون نديدن                       خورشيد چه نوري داره

چشمه کوه مشرق                     چه راه دوري داره

قفس به اين بزرگي                   کاشکي پرنده بودم

مهم نبودن پريدن                     ولي برنده بودم

 

************************************************************

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

تو همه راز جهان ريته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن

لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

آب آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو!

هرگز

نتوانم ؛ نتوانم

روز اول که دل من به تمناي تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم؛ نه گسستم

باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم

نرميدم

رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم...************************************************************

حضور خدا

سرم رو بلند مي کنم و به آسمان چشم مي دوزم. ستاره ها اون بالا، مدام به من چشمک مي زنن، مي خوان چيزي به هم بگن مي خوان يه چيزي بهم نشون بدن، اونا به من مي گن خدا را نگاه کن .. و من خدا رو مي بينم همونجا پيش ستاره ها، داره به من نگاه مي کنه، بهم لبخند مي زنه. باهام حرف  مي زنه.

نگاهم به روبرو مي افته کوه رو مي بينم، عظمتشو، اونم من و صدا مي کنه و خدا رو به من نشون  مي ده و من باز خدا رو مي بينم، بازم نگاه مهربونش رو به من دوخته، به زمين چشم مي دوزم سنگها رو مي بينم، سبزه ها، گلها، اونا هم نجوا کنان خدا رو به من نشون ميدن، خورشيد، ماه، دريا، درخت ... همه و همه خدا را به من نشون مي دن و وقتي به خدا نگاه مي کنم مي بينم که اون هنوز به من چشم دوخته و مي خنده، مراقبمه و کمکم مي کنه.

مثل يک پرنده مي شم، بال ميزنم به آسمان ميرم و خدا رو مي بوسم اونم منو مي بوسه، هر روز و هر شب و من چقدر دوستش دارم، چون هميشه پيش منه، هميشه کنارمه، وقتي نگاش مي کنم به من  مي خنده، وقتي ازش رو بر مي گردونم، نوازشم مي کنه. وقتي باهاش حرف مي زنم به من گوش ميده، وقتي باهاش حرف نمي زنم صدام مي کنه و قتي پاسخ نداشو نمي دم بازم صدا مي کنه به من عاشقانه ميگه: بگو بنده من بگو که من هميشه شنواي درد توام، نوازشنده دل شکسته ات، تسلي بخش روح خسته ات و ياري دهنده جسم ناتوانت، من با توام و مراقب تو هميشه، همه جا

اي خداي من با دل پردردم، قلب شکسته ام، روح خسته و جسم ناتوانم به تو مي گويم دوستت دارم و تو را مي پرستمت.

 

************************************************************

آغاز ويراني

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن

آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني

اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام

رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

 

************************************************************

چند سخن

 

هيچ چيز در دنيا خوب يا بد نيست، اين قوه تفکر و خلاقيت ماست که بدي و خوبي، سعادت و شقاوت را بوجود مي آورد.                                                         «شيلر»

 

چيزي که به همگان مربوط مي شود در حقيقت به هيچ کس مربوط نمي شود.

                                                                                                      «ايزاک والتون»

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

ما از خداييم و به خدا باز مي گرديم

 

تقديم به دوست عزيزم ، يار داغدارم، که پشتوانه قلبش، غمخوار هميشگي اش و درياي محبت را از دست داد، و تقديم به همه آنهايي که خانةشان از وجود چنين نوري خاموش است.

دوباره رسم روزگار دستان گرم مادري را از دستان ميوه هاي دلش جدا کرد و به آغوش سرد خاک سپرد. دوباره اين رسم سياه، عده اي را سياهپوش کرد، ديده ها را گريان و دلها را خون.

و چه داغي است داغ از دست دادن مادر، اين اسطورة صبر، اين سمبل وفا و ايثار، اين خورشيد مهر، ماه مهربان.

چگونه نجوايي لالايي ات را فراموش کنم، چگونه نگاه صبورت را از خاطرم بزدايم. وقتي دستان سردم را به دستان گرمت مي سپردم حرارت عشق تو بود که گرمشان مي کرد. جسم نا آرامم در آغوش امن تو مي خفت، پاهاي بي رمقم به عشق بودن تو راه رافتن آموخت. دل غمگينم را تو شفا بودي و ديدة باراني ام را تو آفتاب. تو شوق زندگي را در من روشن نمودي، تو درس زيبايي و زيبا زيستن را به من آموختي، تو آتش بي تابي ام را با باران صبر و استقامتت خاموش کردي. نهال وجودم به پشتوانه گرم و دلسوزت رشد کرد.

حالا!؟ چگونه تو را به خاک سرد بسپارم. چگونه؟! .... با کدام اميد و شوق به راه زندگي بنگرم. اما تو هستي ..... من تو را با تک تک اعضاي وجودم حس مي کنم، تو در کنار مني، هر روز و هر ساعت، هنوز هم مرا عاشقانه مي نگري، هنوز هم دعاي خيرت بدرقة راهم است. من تو را نمي بينم، تو را حس مي کنم.

چقدر درد کشيدي، سنگيني سختيها کمرت را خم کرد، غصه ها خوره اي شد بر جان نازنينت، اما اي اسطوره صبر تو مقاومت کردي و ايستادي و حالا آرام شدي و براي هميشه خوابيدي. بخواب مادرم ... بخواب که نوبت من است برايت لالايي بخوانم ... بخواب و آرام بخواب .....

عاقبت پر کشيدي به سوي معبودت، همانکه هميشه عاقبت خيرم را از او مي خواستي و مي خواهي ...

پدر نيز در غم پروازت همچون شمع مي سوزد او نيز مي خواهد به سويت پر بکشد ... اما چکند که ما نزد او امانتيم از خدا و تو ... ، او مي ماند تا ما هم بمانيم، بغضش را فرو مي خورد تا اندوه ما را فرونشاند، اما ...... !!!

مادر بخواب ... آرام بخواب ... جاي تو بهشت است، مي دانم که مادر همة ما به استقبالت آمده مي دانم که در کنار توست، مي دانم، خيالم آسوده است چون تو آسوده اي ... پس آرام بخواب......

                                             ٭قلبم تا قيامت محتاج مهرتوست٭

 

 

سخن دل

       تمام خاک را گشتم به دنبال صداي تو 

                                    ببين باقي است روي لحظه هايم رد پاي تو   

 

                              ****************************

     

  روزي که تو آمدي بدنيا عريان

                                           جمعي به تو خندان و تو بودي گريان

        کاري بکن اي دوست که وقت رفتن

                                          جمعي به تو گريان و تو باشي خندان

 

                            ******************************

       دست هر نا اهل بيمارت کند 

                                                       سوي مادرآ که تيمارت کند

 

                            *****************************

 

      گرچه رفتي زدلم حسرت روي تو نرفت

                                             در اين خانه به اميد تو بازاست هنوز

 

                           *****************************

 

     سرايي را که صاحب نيست، ويراني است معمارش

                               دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته

      

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :

درس عاشقی

به نام معشوق عاشق

روزي مردي زير سايه درختي نشسته بود و خستگي از تن مي رهاند. به درخت نگاه کرد و از او پرسيد: اي درخت تو اين مهرباني را از کجا آموختي که چنين بي شائبه سايه خود را در اختيار رهگذران  مي گذاري؟ درخت شاخه هاي خود را تکاني داد و گفت: من مهرباني را از سنگ آموختم، مرد تعجب کرد و پرسيد: سنگ؟ چگونه؟! سنگ که به سختي و سنگدلي شهره است، چگونه مهرباني را به او نسبت مي دهي؟ درخت گفت: چرا از خود او نمي پرسي؟ مرد به کنار تخته سنگي رفت و سوال کرد: اي سنگ پاسخ سوال مرا بده! سنگ تکاني به خود دادو رو به مرد با نگاهي که عطوفت از آن مي باريد گفت: من سنگ صبورم رهگذرانم ظاهرم تخته سنگي سخت و حکم اما دلم به نرمي پري است و گوشهايم شنواي درد و دل آدمهايي است که زير سايه درخت مي نشينند و از دردهاي خود مي گويند. مرد متأثر از پاسخ سنگ لحظه اي فکر کرد و دوباره پرسيد؟ اي سنگ صبور اين صبوري را از که آموختي؟

سنگ پاسخ داد: من صبوري را از رودخانه آموختم، مرد پرسيد: چگونه؟! رودخانه که با شتاب مي گذرد و نه به کسي مي نگرد و نه با کسي حرف مي زند! سنگ لبخندي زد و گفت: رودخانه با شتاب  مي گذرد اما بر سرراهش چيزهاي بسياري مي بيند، شاهد حوادث بي شماري است، اما صبر مي کند، با صخره هاي بزرگ و سختي برخورد مي کند اما صبر مي کند، بچه ها به او سنگ مي زنند اما تحمل   مي کند و با صبوري به آنها نگاه مي کند، چون مادري که به کودکش مي نگرد. ماهي گيران از او ماهي مي ستانند بدون اينکه چيزي در مقابل به او بدهند اما او  صبر مي کند،  و درد قايقرانان پاروهاي خود را بر پيکرش مي زنند اما او درد را تحمل مي کند. من صبوري را از او آموختم.

هر چه مي گذشت مرد بيشتر تحت تأثير آنها قرار مي گرفت. کنار روخانه نشست مشتي آب بر صورت زد، خود را در آيينه رود نگاه کرد و از او پرسيد: اي رود در کدام مدرسه اين همه استقامت را آموختي؟ رودخانه از شتاب خود کاست و به مرد گفت: من اين درس استقامت را از سمبل پايداري ياد گرفتم، از کوه استوار. مرد سرد بلند کرد وگفت اي کوه اگر تو سمبل استقامتي پس چگونه در مقابل آتش فشان از خود مقاومت نشان نمي دهي و اجازه مي دهي تا بدنت و همه چيز را بسوزاند؟! با تکان کوه زمين لرزيد. کوه رو به مرد پاسخ داد: اي مرد من در مقابل بادها، طوفانها، سيل و  زمين لرزه استادگي  مي کنم اما در مقابل آتش فشان نمي توانم. مرد متفکرانه پرسيد: چرا؟! کوه گفت: چون آتش فشان اشکهاي  من است. من گريه مي کنم وقتي درخت، سنگ و رودخانه را مي بينم من مهرباني درخت را مي بينم که چطور بدون چشمداشت رهگذران را زير سايه خود امان مي دهد؛ صبوري سنگ را  مي نگرم که چگونه مشفقانه غصه ها و دردهاي ديگران را مي شنود و آنها را در سينه خود نگاه  مي دارد؛ و مي بينم تحمل رود را که با وجود اين همه نامهرباني و درد، صبوري مي کند، تحمل مي کند تا ديگران و شاد باشند و غمهاي خود را به دست فراموشي بسپارند. من آنها را مي بينم هر روز و هر ساعت و اشکهايم را در وجود خود نگاه مي دارم تا جايي که ديگر آنها جايي براي ماندن ندارند و لبريز مي شوند، مي بينم که درخت، سنگ و رود چه با افتخار مرا مي نگرند، و بعد، من نيز اشکهاي سوزانم را به خاکستر مبدل مي کنم تا به آنها گزندي نرسد.

مرد نگريست و گريست. ناگهان از آسمان بانگ بر آمد که اي دوستان من، من به شما مي بالم و   مي تابم، گرما و نور من هدايايي است که هر روز و هر ساعت به پاس عشق و صبر و استقامتتان به شما ارزاني مي دارم. مرد نگاهش به نقطه اي خيره شده بود، به خورشيد که عاشق بود.

مرد درس بزرگي گرفته بود، او در مدرسه طبيعت درس عشق را آموخته بود، رو به آسمان کرد و گفت:  اي خدا تو چه بزرگي که اين هدايا و نعمات را به ما بخشيدي، همه اينها نتيجه عشق توست به مخلوقاتت، دوستت دارم و عاشقت هستم ......

مرد به راه افتاد، راه درازي در پيش داشت اما شاد و بود عاشق .................

هميشه عاشق باشيد ...........

٭ خدايا من در کعبه فقيرانه خود چيز دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري،

من همچون تو خدايي دارم و تو همچون خود نداري ٭

======================================================

 

از يک دوست

 

مي شود پلک نبندي و نگاهم بکني؟

                                            مملو از سحر سحر، محو پگاهم بکني؟

سر ديوار دلم منتظرت مي مانم

                                          تا تو اي صبح بتابي و نگاهم بکني

نکند يوسف عشقم رود از مصر خيال

                                           باز آوارة تنهايي چاهم بکني

نکند باز بيايي و صدايم نکني

                                          از سکوت شب يلدا پر آهم بکني

نکند باز در اين غربت و اين تنهايي

                                          باز تنها بگذاري و تباهم بکني

به ره عشق دلم منتظر توست بيا

                                         تا مگر چارة اين چشم به راهم بکني

 

 

 

چند  سخن

 

علت بدبختي ما داشتن فرصتهاي زيادي است که ما آنها را صرف تفکر دربارة خوشبختي مي کنيم.

                                                                                                           «برنارد شاو»

 

دروغ مثل برف است، هر چقدر آن را بيشتر بغلطانيد بزرگتر مي شود.

                                                                                                          «مارتين لوتر»

 

اگر همه مردم شما را مسخره کنند سوت بکشند، اصلاً اهميتي ندارد، به شرط آنکه خود براي خويش کف بزنيد.                                                                 «اراهموس»

  

 

  

از حسين . ش

 

روزي که دلم پيش دلت بود گرو

                                        دستان مرا سخت فشردي که نرو

حالا که دلت به ديگري شد مايل

                                        کفشان مرا جفت نمودي که برو

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :

نامه به خدا

خدایا سلام

صدایم را می شنوی، منم، همان خطا کار، همان بی رحمی که نگاه عاشقانه ات را با خبط ها و  بدی هایش، پاسخ می دهد. همان سنگدلی که نوازش دلسوزانه ات را با جرم هایش پس می زند. همان حقیری که لبخند زیبایت را با زشتیهایش از یاد خویش محو می کند.

دیدی، دیدی چگونه پاسخ دلنوازیهایت را می دهم، دیدی وقتی صدایم کردی، چگونه دست دنیا دروازه گوش دلم را سد کرد، دیدی وقتی نگاه بنده نوازت را نثارم کردی، برق نگین ماده دیدة وجودم را کور کرد. دیدی زمانی که نگاهم کردی روی برگرداندم، صدایم کردی نشنیدم، در آغوشم گرفتی حس نکردم، نوازشم کردی نفهمیدم. و می بینی چه حقیرم....

اما تو، چرا مرا دوست داری، چرا همیشه در کنارم می مانی، ای یگانه واژه پرستش،  می خواهم در عمق وجودت غرق شوم، می خواهم آن باشم که تو می خواهی، بگو چگونه باشم تا غریق نورانیت تو شوم، بگو چه کنم تا خالق بودنت را درک کنم، می خواهم گل عشقم را تقدیمت کنم، می خواهم سجاده عبودیت را مقابلت ای قبله عشق پهن نمایم، دو رکعت نماز عاشقی بخوانم، با واژه های مخلصانة قنوت، با رکوع خاضعانه، با سجود عارفانه، بگویم تو معبودمی، تو خدای خوبیها، زیباییها، مهربانی ها و ....

و من چه هستم؟!... درمقابل تو ای زیباترین مفهوم عشق.

تو فقط خودت نیستی .. تو جلوه هایی از خودت را به من اهداء نمودی، هدیه هایی که هیچ کس جز خودت قدرت درک ارزش آنها را ندارد، دو واژه صبر و ایثار، دو سمبل عشق و زیبایی، دو منبع نور و محبت، پدر ... مادر ...

پدر، پشتوانه ای استوار، دنیای صبر، رهاوردی از جهان نور....

مادر، منبع محبت، دنیای ایثار، رهاوردی از جهان عشق....

خدایا تو، پدر و مادر مثلث عشق من هستید، پدر و مادر انعکاس نور عشق تو هستند به بندگانت، خدایا، پدرو مادر را از چه آفریدی؟ که من اینگونه بد باشم و آنها همچنان عاشق من.

چشمانم را ببین، ببین چگونه قطرات پشیمانی از آن فریاد کنان به بیرون می غلطد. ببین چه خسته اند از من، از بی حرمتی هایی که دیدند، گوشهایم مرا سرزنش می کنند. و همه وجودم بر من اعتراض می کنند...

و من چه خودخواهانه مثلث عشقم را از خود راندم، رنجاندم، و چه بی رحمم من، عاشقشان هستم اما عشقم را نفرت انگیز نثارشان می کنم.

خدایا، ای نوازنده آهنگ هستی، ای نقاش نقشهای همه عالم، ای صورتگر صورتها، ای روشنایی بخش نور دلها، ای شفا بخش دیده ها، ای محبوب قلبها، تو چنین هدایایی از نور و عشق را به من عطا فرمودی، تو اجازه دادی نهال وجودم درکنار چنین موهبت های قد بکشد، و مرا مجاز دانستی تا از سایه سبز و پر عطوفتشان بهره ببرم، و سبد سبد از محبت و عاطفه این دو نگین هستی سرشار شوم،  پس کمک کن، مرا یاری کن تا از دیگر هیچگاه دل چون شیشه این دو گوهر نایاب را نشکنم، چشمان همیشه مهربانشان را محزون نکنم، و صورتهای آیینه گونشان را از غبار بدیهایم مکدر نسازم، و یاری کن مرا تا تو را از یاری خود مأیوس نسازم.

مثلث عشق من دوستتان دارم به اندازه وسعت بهشت، با من باشید تا در بیابان غربت و تنهایی گم نشوم، با من باشید .....

 

 

 

واژه خدا:

خ خلوص،   د  دوستی،  ا ← آرامش

خالص باش تا از دوستی خدا بهره مند شوی و از آرامش ابدی لبریز.

 

 

 

 

گر تو گرفتارم کنی من به گرفتاری خوشم

   گر خوار چون خارم کنی ای گل به دان خاری خوشم

 

 

(از حسین شريفی)

  چون بهترينم دميده در خاك

از گريه كردن ديريست كه خستم

يك دم گذشته ست

اما كه مستم اما كه مستم.....

 

 

 

تو اگر می دانستی که چه دردی دارد، که چه زخمی است خنجر از دست عزیزان خوردن، از من خسته نمی پرسیدی آه ای مرد چرا تنهایی ....

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :