ضرب المثل

سلام دوستان امروز میخوام یه مطلب جالب براتون بزارم، یکسری ضرب المثل از کشورهای مختلفه، که در ابتدا تقدیم می کنم به دوست خوبم علی که برای تهیه این وبلاگ خیلی کمکم کرد و هنوز هم بهم لطف داره و من واقعاً ازش ممنونم، بعد هم تقدیم می کنم به باقی دوستان، امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

ضرب المثل هاي ملل مختلف پيرامون ازدواج

 

 

هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. ضرب المثل آلماني

 

2ـ مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود.  ضرب  المثل فرانسوي

 

3ـ لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. ضرب المثل چيني

 

4ـ زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. ضرب المثل يونانی

 

 5ـ زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. ضرب المثل انگليسي

 

6ـ زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. ضرب المثل انگليسي

 
7ـ زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي ميكنند.  ضرب المثل آلماني


8ـ داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. ضرب المثل لهستاني

 

9ـ دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمندترجيح مي دهد.  ضرب المثل ايتاليايي

 
10ـ داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. ضرب المثل فرانسوي


11ـ دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير.  ضرب المثل ايتاليايي

 
12ـ در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. ضرب المثل آذربايجاني 

 

13ـ برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني.  ضرب المثل چيني

 

14ـ تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن.  ضرب المثل چيني


15ـ اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را دردست بگير.

ضرب المثل اسپانيايي

 

16ـ اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن  اما پولت را از او دور نگه دار. ضرب المثل تركي

 

17ـ ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. ماري آمپر

 
18ـ ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. ضرب المثل اسپانيايي


19ـ ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است.  ضرب المثل فرانسوي


20ـ ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. سقراط


21ـ ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. بورنز


22ـ ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود.  رولاند

 
23ـ ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. ناپلئون

 
24ـ اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است.  محمد حجازي


25ـ  انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شوهر  و مادر زنمان راخودمان انتخاب كنيم. خانم پرل باك

   

                                                                                   «پيروز باشيد»

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

حرف تازه

حقیقت عشق

 

عشق وسعت سبزی است که در هر زمینی یافت نمی شود، عشق گلبرگی نیست که با هر نسیمی به این و آن سو رود، عشق زمین لرزه نیست که بلرزاند و ویران کند، طوفانی نیست که زیرو رو کند و دور شود، سیلی نیست که بیاید و نابود کند و برود. کلامی نیست که از زبان جاری شود و از یاد رود، نگاهی نیست که بتابد و خاموش شود، عشق جرقه نیست، صدا نیست، واژه نیست .............

عشق به وسعت سبز دلهاست. درخت استواری است که در تمام وجود ریشه دوانده، عشق حقیقی ملکه قلب است نه حاکم عقل، عشق می لرزاند و آباد می کند، وزش روشنی است که زیر و رو می کند اما می سازد، همچون رودی جاری است و جاودان، عشق مانند نسیم آرام آرام در خانه دل جای و آهسته آهسته فرمان قلب را بر عهده می گیرد، عشق حقیقی کور نمی کند، کر نمی سازد، دیده را روشن      می کند و عقل را آگاه.

عاشق حقیقی عشق را به کلام نمی آورد، با نگاه سوزنده می فهماند، با زبان دل عشقش را فریاد  می زند. او آهسته و پیوسته می رود نه گاه تند و گهی خسته ....

عاشق حقیقی آرام آرام دل می دهد و هیچ گاه دل نمی کند. آنان که به دمی عاشق می شوند و به صدایی مدهوش، حقیقت سخن عشق را در نیافته اند و به همان دم آن را از یاد می برند.

عشق در وجود عاشق همانند خون جریان می یابد آرام و آهسته، جزیی از وجود   می شود، دم و بازدم می شود، با هر تپش قلب وجودش را تجلی می دهد، و تا زمان پرواز زیبای روح عاشق در جسم فانی او به حیاتش ادامه می دهد و هنگامی که روح سفر کند او نیز همراهی اش می کند، اما همیشه همزادی از خود را در وجود معشوقش به یادگار خواهد گذاشت.

عشق خاطره نیست که با گذر زمان فراموش شود، بلکه یادی است که هر چه      می گذرد تجلی نورش کثرت می یابد و درخشنده تر می شود. 

ای کسانی که پیام مقدس عشق را چنین ساده به زبان جاری می سازید بدانید که عشق حقیقی جاودانی است، ابدی است، به هر احساسی نگویید عشق، زیرا که عشق به زبان نمی آید، بر دلها حک می شود.   

 

                                                                           عاشق حقیقی باشید        

                                                                                        یا حق

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

ساقی تشنه لب

ای ابولفضل ای خدای فضل خدای ادب ماه بنی هاشم

وقتی دستانت سردی آب را لمس کرد لبان تشنه ات سوزششان را فرياد زدند وقتی نگاهت به التماس آب افتاد جگرت خشکی خود را زجه زد دستانت آب را به لبانت هديه کردند اما تو ... ياد عهدت افتادی ياد تشنگی طفلان بی رمق ياد خشکی لب برادر ياد سوز دل خواهر ياد بی تابی علی اصغر نه نه ... تو تاب بی تابی کودکان را نداری ديدن انتظارشان ديده ات را بارانی کرده و قلب خسته ات را رنجور تر از قبل دستانت شرمنده از رويت آب را به سوی مشکها هدايت کردند مشکهای تشنه برای رسيدن به کودکان لحظه شماری می کنند و تو هيچ چيز نمی بينی جز تشنگی طفلان دستانت با تو وداع ميکنند تا آب را به آنها هديه کنی چشمانت زهر تير را به جان ميخرند تا انتظار طفلان به سر آيد و فرق شکافته ات خونش را بدرقه راهت         می کند تا تو ساقی تشنه لب شرم کودکان را نبينی اما ......... برق شمشيرها زهر تيرها همه و همه راه را بر علمدار کربلا سد کردند کودکان ديگر آب نمی خواهند آنها عمويشان را طلب ميکنند آنها عمو عمو ميکنند و منتظر تا او را ببينند اما عمو ديگر نمی آيد ديگر اين سرو رشيد ماه کامل علمدار حسين نمی آيد مادرش زهرا با قدی خميده بر بالينش آمده تا او را نزد خود ببرد عمو ديگر نمی آيد عمو ديگر نمی آيد .....

يا قمر بنی هاشم من خود و او را بعد از خدا پدرت علی مادرت زهرا و برادرت حسين به تو می سپارم ما را در اين راه ياری کن

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

برای تو

 

ترانه های من

کجا می توانم  بیابم تو را

کجا می توانم بخوانم تو را

دلم را نگیرم من از مهر تو

چگونه به هجرت نبینم تو را

شقایق، اقاقی ز هجر تو مرد

چگونه نمیرم، نبینم تو را

بیابان، بیابان، صحرا به صحرا

چگونه بیابم نشانی تو را

صبوری صبوری کار من است

بمانم، نمیرم تا نبینم تو را

*************************************************************

سلام دوستان

امروز میخوام داستانی رو براتون بزارم از کتاب آغوش پرودگار (گفتگو با خدا "3") نوشته زهره زاهدی، همراه با متن انگلیسی اون، البته در چند قسمت.

"قسمت اول"

«به نام حضرت دوست»

 

«ای خدای بزرگ که در آسمانی»

بله.  

حواسمو پرت نکن دارم دعا میکنم.

خوب، تو منو صدا کردی.

من؟ دارم دعا می خونم: «ای خدای بزرگ که در آسمانی ....»

دیدی، دوباره صدام کردی.

مگه نگفتی ای خدای بزرگ که در آسمانی؟».

خوب من اینجام.

آها، اما منظوری نداشتم، فقط داشتم دعای روزانه مو می خوندم، من همیشه با خدا راز و نیاز می کنم حالمو خوب می کنه، احساس      می کنم وظیفه مو انجام دادم.

 

متن انگلیسی:

“our father which art in heaven…”

Yes?

“Don’t interrupt me. I’m praying.”

“But you called me”.

“called you? I didn’t call you. I’m praying.”

“our father which art in heaven…”

“There … you didn’t it again.

“Did what?”

“called me? You said, our father which art in heaven. Here I am.

What’s on your mind?”

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

درون پاک

معنی سبز صداقت

صداقت یعنی یک نگاه مهربان و پاک، صداقت یعنی راست قامتی بر سر عهد و پیمان، صداقت یعنی یکی بودن دل و نظر، صداقت روشنی احساس است، صداقت مرز وصل و جدایی است، آنان که صداقت را به بهای ریا می فروشند، آنان که دو رنگی را به راستی و درستی ترجیح می دهند، آنان که لطافت صدق را با رذالت دروغ نابود می سازند، خود نیز زمانی، در دریای گمراهی، در گرداب ریا، به دام این صیاد هزاررنگ اسیر خواهند شد..... کسانی که راست بودند و دروغ سهمشان شد، بر بالای تپه پاداش می ایستند و نظاره گر به دام افتادن صیادان صدق   می شوند ...

و بعد از زمانی ... خدا این قبیله یک رنگ را به سوی شهر عشق، شهر پاکی، شهر فضایل هدایت و برای همیشه آنان را با مهر خود حمایت می کند.

                                             صادق باشيد و عاشق

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

بهای عشق

آنان که حسین را خدا پندارند            کفرش به کنار، عجب خدایی دارند

 

تقدیم به برادر عزیزم سیامک

و به آنان که عشق را در پاکی نگاه، صداقت دل، شهامت بیان، نجابت نهان، سخاوت قلب و هدایت عقل می دانند.

 

گوش کن ای دل، صدای آشنا را بشنوی

بار دیگر، عشق یاری، حلقه بر در میزند

روز و شبها شکوه میکردی ز تنهایی، ولی

با تو می گفتم که: عشق آخر بما سر میزند

**

باز عشق تازه ای آمد که شبها تا سحر

از نوای هایهای گریه بی خوابم کند

باز عشق آمد که در جانم فروزد آتشی

آتش او در میان شعله ها آبم کند

**

وای این عشقی که می تازد بجانم، عشق کیست؟

کیست کاین می را بجام خالی من ریخته؟

نرمخویی، کو لطافت از بهار آموخته

ماهرویی، کز حلاوت با عسل آمیخته

**

گوش کن ای دل، صدای آشنا را بشنوی

بار دیگر، عشق یاری، حلقه بر در میزند

روز و شبها شکوه میکردی ز تنهایی، ولی

با تو می گفتم که: عشق آخر بما سر میزند

                                                                 "از مهدی سهیلی"

 

دیگر صدایت طنین انداز گوش دلم نیست، دیگر دریای نگاهت بر ساحل دلم موج نمی راند، دیگر شب بوهای قلبت شمیمشان را بر باغ رویاهایم رها نمی کنند، دیگر دستان عاشق نوازت صداقت نهانم را نوازش نمی کند، دیگر حضور سبزت را در برزخ تنهایی ام حس نمی کنم، رفتی به سرعت پریدن یک قناری، رفتی با سکوت یک غروب، با سنگینی بار زمستان، هستی ولی

با من نیستی، اما من هستم چون تو هستی، وقتی غنچه شادی را بر لبانت می بینم  و شعف را در چشمانت می یابم ، من نیز شادم به شادی تو...

تو گمشده ات را در دنیای بودن و نبودن یافتی، من نیز او  را میابم، با چشم  نهان، با حس عشق، با ترفند دل ...

 

به یاد دوست ـ یا علی

********************************************************

ترانه های من

 

بگو میشه؟!

میشه بارون بیاد و چشم تو بارونی نشه

میشه خورشید دربیاد شب چشات سحر نشه

میشه این سکوتم و بشکنی با خنده هات

بره این دل شکسته زیر دین اون نگات

میشه از صداقت و عشق و وفا دم بزنی

نکنه یه وقت زیر قولت و عهدت بزنی

میشه یادت بمونه تو یاد من تا همیشه

دیگه تا روز ابد به من نگی نه نمیشه! نه نمیشه!

 

********************************************************

حتماً بخوانید

 

* نکاتی در مورد زنان و مردان *

 

·        مردان برای خرید یک کالا به قیمت یک دلار، 2 دلار می پردازند، و البته به آن کالا نیاز دارند.

·        زنان برای خرید یک کالا به قیمت یک دلار، 1 دلار می پردازند، و البته به آن کالا نیاز ندارند.

·        همه زنان نگران آینده هستند، البته تا زمانی که ازدواج نکرده اند.

·        هیچ مردی نسبت به آینده نگرانی ندارد، مگر تا زمانی که ازدواج می کند.

·        مرد موفق کسی است که مازاد بر آن چه همسرش خرج می کند درآمد داشته باشد.

·        زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.

·        برای شاد بودن در کنار مرد، باید عمیقاً او را درک کنی و کمی هم دوستش داشته باشی.

·        برای شاد بودن در کنار زن، باید او ار عمیقاً دوست داشته باشی اما درصدد فهم او برنیایی.

·        مردان متأهل نسبت به مردان مجرد بیشتر عمر می کنند و البته به همان نسبت هم آرزوی مرگ می کنند.

·        وقتی زنی با مردی ازدواج می کند توقع دارد که او نیز تغییر کند، اما تغییر نمی کند.

·        وقتی مردی با زنی ازدواج می کند توقع دارد که او تغییر نکند، اما تغییر می کند.

 

 

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

شميم يار

*بسم الله الرحمن الرحيم *

« به نام خداوند بخشنده و مهربان»

وجود خدا واجب است و لازمه حيات انسان

زماني که کارها با نام خدا آغاز گردد، خدايي که مي بخشد و مهر مي ورزد، سرانجامي خوش و خير دارد. عبدي که زندگي خود را آميخته به ياد معبودش مي گذارند و سرآغاز اعمال و رفتارش نام اوست، بي شک با سربلندي و افتخار به سر منزل مقصود مي رسد و به کمال و قرب الهي نايل مي شود. خدايي که در هر حال به ياد بندگانش است و مهر و عطوفت خود را به مخلوقاتش ارزاني مي کند. زندگي با نام و ياد خداوند که نه تنها خالق و آفريننده ماست بلکه بخشندگي و مهرباني خود را هيچ گاه و در هيچ حالي از ما دريغ نکرده و نمي کند، سرانجام جز بهشت برين نيست.

************************************************************

** فرشته **

هميشه پيش خودم فکر مي کردم که چرا خدا ما را بيشتر از فرشته ها دوست دارد، اونا که پاک تر از ما هستند؟ بعد جواب خودمو را اينگونه مي دادم که ما انسانها قدرت خنديدن داريم، گريه مي کنيم، اما فرشته ها چنين نيرويي ندارند.

اما ديشب که آسمون دلم از غصه هام گرفته بود، ديشب که قلبم زار مي زد، ديشب که آيينه دردهامو به رخم مي کشيد، ديشب که هواي نگاهم مه گرفته بود، زمين چشمام خيس بود از باريدن، فرشته اي کنارم نشست و پرسيد: چي شده که اينجور بي تابي؟ به من هم بگو تا با هم بار اين بي تابي رو به دوش بکشيم، به فرشته لبخند زدم و گفتم: تو يه  فرشته اي و فرشته ها فقط بايد دستورات خدا رو انجام بدن و اونم اينه که اعمال ما رو چه بد، چه خوب، توي کارنامه هامون يادداشت کنن.

وقتي اينو گفتم، ديدم چشماي فرشته از اشک تر شد، ديدم شونه هاش لرزيد، ديدم قلبش آه کشيد. گفتم: چي شده، داري گريه مي کني، مگه تو هم مي توني گريه کني، مگه جايي براي نگهداري اشکات داري، مگه ميدوني غم چيه، مگه مي دوني درد چيه؟ اصلاً تو چه فرشته اي هستي؟

نگاه بارونيشو به من دوخت و گفت: من فرشته نگهبان توام، همه آدما براي خودشون يه فرشته نگهبان دارن، فرشته اي که نه فقط مأمور محافظت از اونهاست، بلکه جزيي از وجود آدما ميشه، وقتي تو خوشحالي من هم ميخندم، وقتي هواي دلت گرفته ميشه، دل من هم ميگيره، وقتي عاشق ميشي من با تو عاشق ميشم، وقتي قلبت ترک بر مي داره، قلب من هم مي شکنه، وقتي نگاهت باروني ميشه، چشمهاي من هم سنگيني اشکامو نمي تونه تحمل کنه و سرازيرشون مي کنه.

ما فرشته ها هم گريه مي کنيم، ما فرشته ها هم آيينه دلمون از غبار دردها و غصه هاي شما مکدر ميشه، با عاشق شدنتون بالهاي ما جون ميگيره، تو آسمون عشق بال مي زنيم و شادي مي کنيم و به هم تبريک مي گيم، وقتي با خدا درد و دل مي کنيد، ما هم درد دل شما رو براي خدا فرياد مي زنيم، هر چند که اون توي قلب همه عاشقا جا داره و نميگذاره که دلاشون توي ظلمت بمونه و گم بشه. ما فرشته ها دلي به وسعت دل انسان ها داريم.

دلم آروم شد، سبک شدم، گرماي خورشيد عشق رو توي قلبم حس کردم، به اين فکر کردم که خدا به خاطر اين ما رو از فرشته ها بيشتر دوست داره که هميشه کنار ما يکي از اون فرشته هاي مهربونشه، مواظبمونه، نگرانمونه و جزيي از وجودمونه ...

چشمام پر آب بود، به صورت بي مثالش نگاه کردم، اون هم نگاه سرشار از مهربوني و عشقشو ريخت توي چشمام و بالهاشو باز کرد، با لبهاش پيشونيمو نوازش داد، بال زد و بال زد، ناپديد شد ... اما من همچنان وجودشو حس مي کنم، همين جاست کنارم ....  نگاه کن، پيش تو هم هست .........

************************************************************

پنجاه راه براي بازي کردن با اعصاب ديگران

 

روزهاي تعطيل مثل بقيه  روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن

سر چهارراه وقتي چراغ  سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا  جلويي ها زود تر راه بيفتند    

وقتي ميخواين برين دست  به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

 کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد

همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين        

جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين         

 روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين    

وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين             

 از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه

 در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کني

به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنيد

وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

 وقتي با بچه ها بازي  فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين

موقع ناهارتوي يک جمع  جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

ايده هاي ديگران رو به  اسم خودتون به کار ببرين

بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب  نيست و سريع خارج بشين

 شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين      

 اگر سر دوستتون طاسه  مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين

وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته

صابون رو هميشه کف وان  حموم جا بذارين

روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين

وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده                  

وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين

بادکنک بچه ها رو بترکونين   

مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين

وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد

بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

 کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره.

ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره)    

 حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

 نصف شبها با صداي بلند  توي خواب حرف بزنين

دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

 پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

با يه پيتزا فروشي تماس  بگيرين و شماره تلفن  پيتزا   فروشي روبروييش که اون طرف خيابونه رو ازش  بپرسين

شيشه هاي سس گوجه فرنگي و سس فلفل رو عوض كنين

موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين 

 توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و شونصد بار داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

  ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين.

 

*براي قربانيان اين 50 راه، آرزوي صبري بسيار و اعصابي از فولاد مي کنم*

********************************************************

يک روز عشق از دوستي پرسيد:

تفاوت من و تو در چيست؟

دوستي گفت: من ديگران را به سلامي آشنا مي کنم، تو به نگاهي!

من آنان را به دروغ جدا مي کنم، تو با مرگ!!

*************************************************

توجه توجه

دوستان عزيز

مسأله اي مهم رو بايد بهتون يادآور بشم که اگر توي اين وبلاگ نظر بديد خير دنيا و آخرت رو مي بينيد، اما اگر نظر نديد ...

پس اگر زحمتي نيست، با عرض معذرت،  اگر در حال مشاهده اين وبلاگ هستيد يه نظر هم بديد ..

قبلا از همکاري شما سپاسگذارم...

*******************************************************

 

 

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

خاطره

دوست

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است،  مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد لطیفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقة نازک را  ـ دانسته ـ بایازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و  خورشید و نسیمش "مهر" است

گر بدانگونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

**

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

**

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد.

رنج می باید برد،

دوست می باید داشت!

**

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری، غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

شادی روی تو!                   ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه، عطرافشان، گلباران باد.

                                                                                     " فریدون مشیری"

*********************************************************

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم دلمو شکست و

به پای یک عشق جدید نشست و

چشم روی آرزوش همیشه بست و

پشت مه پنجره مون رها شد

اون که می خواستم مثل اشک چکید و

تو طول راه باز یک کسی رو دید و

به آرزوش انگار دیگه رسید و

به خاطر هیچی ازم جدا شد

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم

من و تنها گذاشت رفت

 

اونی که می خواستم دل ازم برید و

به اونی که دلش می خواست رسید و

با غم و غصه من و آشنا کرد

اونی که می خواستم منو برد بهشت و

اسم منو رو سر درش نوشت و

بهونه کرد بازی سرنوشت و

تو شهر رویا ها منو رها کرد

اونی که می خواستم منو برد از یاد و

رفت پیش اون کس که دلش می خواد و

زد زیر عشقش که یادش نیاد و

مثل تموم آدما بی وفا شد

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم

من و تنها گذاشت رفت

********************************************************

                                جعبه های سیاه و طلایی

 

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:«غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی». به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم. دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:«در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟» خدا با لبخند دلنشینی گفت:«ای بنده من! همه آنها نزد من، اینجا هستند».

پرسیدم:«پروردگارا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟» گفت:«ای بنده من! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی».

                                  *از کتاب داستانهای کوتاه درباره خداوند*

 

************************************

 

 

 

*****************************************************************

 

مرا یادت هست؟!

 

سلام، سلام به تو واژه فراموش نشدنی. مرا یادت هست؟ آیا نشانی از من داری؟ آیا حتی لحظه ای مرا با یاد می آوری؟ نمی دانم اما ......

اما من، من نشانه هایم همه از توست، نگاهم از تو و به توست، قلب خسته ام با یاد تو می تپید، سکوتم به خاطر توست و شکستن آن بسته به بودن و دیدن توست.

دستهایم شانه های مهربان تو را می خواهد، چشمهایم منتظر نگاه زلال توست، شنونده حرفهای پر از شور عشق تو هستم و وجودم حضور گرم تو را می خواهد.

چگونه تو را فراموش کنم، تویی که فراموش نشدنی هستی، تویی که خانه دلم را به تسخیر خود در آوردی، چگونه یاد تو را بسپارم به باد ... چگونه ؟!!

چگونه لحظه های با تو بودن را به قعر چاه فراموشی بسپارم و به بی تو بودن بیاندیشم، با کدام توان؟!!..

چرا رفتی؟؟ تو که خورشید نگاهت بسته به شب چشمان من بود! تو که مهربانی دستانت را نثار سردی و تنهایی دستانم کردی! چرا تنهایم گذاشتی؟!!

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا؟ تا کی؟ چرا رفتی؟؟؟

یادآوری لحظه های با تو بودن برایم لذت بخش است، تصور چهره زیبایت، رویایی است دیدنی و من عاشق دیدن این رویایم. یاد تو زیباست، زیبا...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

ندای عشق

 

 

** بیا و صدایم کن**

 

با کدامین ترانه تو را نجوا کنم،  با کدام دلیل، بهانه تو را گیرم، ای تنها دلیل بودنم، دوباره صدای ترکهای قلبم را می شنوم، دوباره آه دلم سوزی شد بر جگرم، و سوز جگرم نگاهم را نمناک کرد. زمانی بودن را با تو تجربه کردم و اکنون که نیستی و هستم، نبودنت بودنم را به استهزاء گرفته.

یادت هست زمانی عاشق نگاهم بودی، نگاهی که تو را ستایش می کرد، آن زمان که من و تو، ما بودیم.

پرستوها بودنمان را به هم تبریک می گفتند، حالا که تو نیستی، کلاغ ها من بودنم را جار می زنند.

نیمکت عاشقی یادت هست. کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.

بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود، برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید، اما اکنون پاییز نبودنت را، جداییمان را، به رخ می کشد.

بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم، مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.

بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.

دوباره صدایم کن، چینی شکسته قلبم را بند بزن، آفتاب را به نگاهم برگردان،

بیا که مهتاب نیز در فراق تو اشک می ریزد، ستاره ها دیگر چشمک نمی زنند، آسمان دیگر آبی نیست، می دانم که هنوز بذر عشق در زمین دلت جوانه می زند،

پس بیا دوباره بیا، صدایم کن، مرا بخوان...

بی پاسخ نمی گذارمت..... بیا، صدایم کن ......

************************************************************

ترانه های من

بخون از عشق

تو صدام کن، بخون، من عاشقانه گوش میدم

آره عاشق، بخون از عشق، من عارفانه جون میدم

اون روزا تو شمع بودی، منم یه پروانه بودم

به تو گفتم تو بسوز، من خالصانه جون میدم

تو صدامو شنیدی، سوختی، شعله کشیدی

بال من سوخت، دل من سوخت، تو دیدی که جون میدم

وقتی پروانه پرش سوخت تو خاموش شدی

نه نگاهی، نه صدایی، با دل سوخته جون میدم

حالا من شمع و تو پروانه، فرقی نداره

بیا عاشق، بخون از عشق، این منم که جون میدم

************************************************************

خدا را می توانی ببینی؟!

پسربچه ای از خواهر بزرگترش پرسید:« آیا کسی واقعاً می تواند خدا را ببیند؟»

خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد: «البته که نه نادان! خدا آن بالا در آسمانهاست. هیچ کس نمی تواند او را ببیند».

مدتی گذشت. پسر بچه سؤال خود را از مادرش پرسید:«مامان! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟» مادر با مهربانی پاسخ داد:« نه پسرم! خدا در قلبهای ما آدم هاست. اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم».

پسربچه تا حدودی راضی شد. اما هنوز کنجکاو بود. اندکی پس از آن پدربزرگ مهربانش او را برای ماهیگیری به سفر برد.

آنها مدت زیادی را با یکدیگر بودند. روزی خورشید، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دیدگان آنها غروب می کرد. پسربچه دید که صورت پدربزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است. او اندکی فکر کرد و سرانجام با دودلی پرسید:« بابا بزرگ! من .... من قصد نداشتم که دیگر این سؤال را از کسی بپرسم. اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم. اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحال می شوم. آیا کسی واقعاً توانسته خدا را ببیند؟»

مدتی گذشت. پیرمرد همان طور که نگاهش به غروب خورشید بود، به نرمی پاسخ داد:«پسرم! من الان غیر از خدا هیچ دیگری را نمی توانم ببینم».

                                                                  از کتاب داستانهای کوتاه درباره خداوند

************************************************************

سلام دوستان

اینبار می خوام چند تا کتاب بهتون معرفی کنم که اگر بخونیدشون و مطالبشو به کار بگیرید، توی جاده زندگی از دوراهی ها و فرازو نشیب ها به راحتی عبور می کنید.

چهار از اسکاول شین                     ترجمه گیتی خوشدل

حکایت دولت و فرزانگی                  نوشته مارک فیشر، ترجمه گیتی خوشدل

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد            نوشته اسپنسر جانسون

قانون توانگری                              نوشته کاترین پاندر، ترجمه گیتی خوشدل

************************************************************

برای چشمهايت 

گفتم برای چشمهایت             شعر دل انگیزی بگویم

تا معنی دلدادگی را               در عمق چشمانت بجویم

در جستجویت عاشقانه           تصویر نیلوفر کشیدم

دریا به دریا موج راندم            صحرا به صحرا پرکشیدم

تا در نگاهم رنگ شوق است       زیباترین تصویر عشقی

در موج خیز سبز رویش       آبی ترین تفسیر عشقی

زیباترین شعرهایم              ارزانی زیبایی تو

با من بمان ای در نگاهم          تصویری از تنهایی تو

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :