گامهای موفقيت (۱)

سلامی چو بوی خوش آشنايی .... بدان مردم ديده روشنايی

 

امروز براتون يه مطلبی که جايی خوندم و به نظرم جالب و لازم هست رو ميزارم (البته توی چند قسمت) با عنوان گامهای موفقيت ...  

 

 

قسمت اول:

 

گام1: فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده را تهیه کنید.

گام2: هر چند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید.

گام3: وان حمام را پر از آب گرم و صابون کنید، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها را با تنفس عمیق و استراحت از خود دور کنید.

گام4: هر روز به جمله های زیر و جملاتی از این قبیل فکر کنید.

  

     ـ تا زمانی که خودتان نخواهید، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند.(تئودور روزولت)

     ـ روزی شخصی بودایی را فحش و ناسزا میداد، بودا به وی گفت:از تو به خاطر این هدیه عالی تشکر میکنم! اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم، راستی اگر کسی به من هدیه ای دهد و من هدیه را قبول نکنم به چه کسی تعلق خواهد داشت؟ 

    ـ خواه فکر کنید کاری را میتوانید انجام دهید، خواه فکر کنید که از انجام کاری ناتوان هستید، همیشه حق با شماست. (هنری فورد)

    ـ عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم.  

    ـ هر کاری را که دوست داری انجام بده پول خود به دنبال آن می آید.

    ـ قلمرو خداوند درون ما انسانهاست.

    ـ به دنبال ستگاری و سعادت خود باش.

     ـ از صمیم قلب خودت را دوست داشته باش.

 

گام5: در تعطیلات آخر هفته، فقط به تفریح و استراحت بپردازید.

گام6: تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید.

گام7: به خاطر داشته باشید که هر گاه در کاری سرگردان می مانید، در حال آموختن نکته ای جديدید هستید.

گام8: تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبید، نه بیش از اندازه.

گام9: در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند.

گام10: در روز عشق (والنتاین) برای خودتان کارت تبریک بخرید.

 

اميدوارم استفاده برده باشيد ... نظر يادتون نره ... روزگار به کام

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

عمر

سلام عزيزان

امروز ميخوام براتون يه شعر بسيار زيبا بزارم با نام «عمر» که يکی از دوستان عزيزم برام فرستاده .. من هم اين شعر رو تقديمتون می کنم تا شما خوبان هم بهره ببريد ...

 

*عمر*

 

طي شد اين عمر تو داني به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير منست اينكه خودم ميدانم

كه نكردم فكري، كه تامل ننمودم

روزي، ساعتي يا آني

كه چه سان ميگذرد عمر گران ؟

كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ وحيات

همه گفتند كنون تابچه است

بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست

من نپرسيدم هيچ، كه پس از اين زچه رو

بايدم ناليدن!

******************************

نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند : كنون، كه جوانست هنوز

بگذاريد جواني بكند، بهره از عمر برد كامروائي بكند

بگذاريد كه خوش باشد ومست

بعد از اين با زوراعمري هست

من نپرسيدم و هيچ، هيچكس نيز نگفت

كه پس از اين زچه رو بايدم خنديدن

***********************

يكنفر بانگ برآورد : كه او

ازهم اكنون بايد فكر فردابكند

ديگري آوا داد : كه چو فردا بشود فكر فردا بكند

سومي گفت : همانگونه كه ديروزش رفت

بگذرد امروزش، هم چنين فردايش

با همه اين احوال

من نپرسيدم و كس نيز نگفت

كه چه سان دي بگذشت ؟

آنهمه قدرت و نيروي عظيم

به چه ره مصرف گشت

من نپرسيدم هيچ، هيچكس نيز نگفت

زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟

بعد ازاين چند صباح

به كجا بايد رفت؟

به چه سان بايد رفت؟

به كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟

من نپرسيدم و كس هيچ نگفت!

*******************

آن كساني كه نميدانستند زندگي يعني چه

رهنمايم بودند

عمرشان طي ميگشت، بيخود و بيهوده

و به من ميگفتند كه چو آنها باشم

كه چو آنها دائم، فكر گشتن باشم

فكر خوردن باشم، فكرتامين معاش

فكر همسر باشم

فكر يك زندگي بي جنجال

من نپرسيدم هيچ، هيچكس نيز نگفت !

زندگي داشتن ثروت نيست

زندگي داشتن همسر نيست

زندگاني كردن

فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست

من نپرسيدم و كس نيز نگفت!

********************

قدرت عهد شباب ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد

ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات

حال ميفهمم من

هدف از زيستن اين است رفيق

من شدم خلق كه با عزمي جزم

پاي از بند هواها گسلم

پاي در راه حقايق بنهم

بادلي آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم

شربت جرئت و اميد و شهامت نوشم

زره جنگ براي بد و ناحق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم

آنچه آموخته ام بردگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران باشم و با شعله خويش

ره نمايم همه را گرچه سراپاسوزم

من شدم خلق كه مثمر باشم

نه چنين زائد و بي جوش و خروش

عمر با باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش ميفهمم

كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت :

 كودكي بيحاصل

نوجواني باطل

وقت پيري غافل

به زباني ديگر

كودكي در غفلت

نوجواني شهوت

دركهولت حسرت

 

 

اميدوارم که همه ما عمری پر مايه و پر برکت داشته باشيم ... خوش باشيد و نظر يادتون نره

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

سکوت

سلام ...

 

دیشب وقتی که سکوت شب من رو با خودم تنها گذاشت ... یه ستاره میخواست یه ترانه رو از انبار دلم بدزده و ببره برای ماه ... اما من جلوی ستاره رو گرفتم ... نوازشش کردم و زمزمه وار گفتم ... نیازی به دزدی نیست ... من خودم این ترانه رو تقدیم  تنهایی ماه می کنم ... میخوام هر چی فریاده ... هرچی دلتنگیه ... هر چی بغضه ... هر چی مهربونیه و هر چی عشقه ... خرج سکوت و سردی ماه کنم ... امشب میخوام ولخرجی کنم و هر چی روی شیروانی دلم هست رو  توی یه صندوقچه از آواز تقدیمش کنم ... آوازی از سکوت ....

 

 

  ترانه های من

 

* آوازی از سکوت *

 

شبيه يک سکوتي روي آواز

شبيه اوج نوري حين پرواز

شبيه يک ستاره توي حوضي

شبيه يک نت سرخ روي يک ساز

شبيه يک قناري وقتي تنهاست

شبيه يک گل سرخ وقت يک ناز

تو مثل يک نگاهي توي رويا

شبيه انتهايي مثل آغاز

تو مثل موج يک چشم سياهي

که وقت رويش عشق مي کنه ناز

تو مثل غربت سبز مسافر

شبيه کوچه هاي زرد يک راز

بيا و مثل من يک آشنا باش

شبيه يک شروع مثل يه آغاز

 

 

امیدوارم مقبول واقع شده باشه ... سکوتتون رو بشکنید و نظر بدید ... خوش باشید

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

فاصله

 

سلام دوستان ... به کلبه تنهایی من خوش آمدید ...

 

تقديم به همه عاشقان منتظر ....

                     

 

 

 

دیشب کنار دلهره چشمانت نظاره گر عشقی بودم که بی ریا خواستن را فریاد میزد ... چه معصومانه و چه پاک شرافت نگاهت را به سوی دستان منتظرم رها کردی ... ندای دلت را شنیدم و اضطراب روحت را با آرامش نگاهم به سکوتی شیرین مبدل کردم ... اما چگونه این دلهره را از عمیق ترین جای نگاهت بزدایم ... پشت پرده خنده ات دلواپسی زلالی را دیدم که آرزو می کرد ای کاش مترسک زمان روی مزرعه عشقت ... کنار چمنزار دلت سایه نیافکنده بود ... کاش بودن طور دیگری بود ... بودنی که آرزو داشتیم ... بودنی که آرزو داریم ... بودنی که آرزوهایمان را در مسیر عشق به قله خوشبختی برسانیم ... من و تو با یک آرمان ... به یک نقطه از رویا رسیدیم ... اما سدی از فاصله ... جاده سبز رویایمان را مسدود ساخته و بر نهال امیدمان شاخ و برگی از دلهره رویانیده ....

اکنون باید سپرد و رفت .. باید رها شد ... رها از همه سیاهی ها ... از ظلمت جاده های تردید ... از وحشت فاصله ها ... رها از دلهره نبودن و نخواستن ... از دقیقه های پر تنش تصمیم ... از ثانیه های نامفهوم سکوت ... از لحظه های بی انتهای انتظار ... رها تر از شب ... ستاره ... نور ...

 

ای آشنا .. تو هم می توانی رها شوی ... رها شو ... رها شو ...  پرواز کن و به اوج لطافت باران برس و ستاره را نوازش کن ... رها شو و خودت را بسپار به امواج دریای عشق ...

 

 

اميدوارم که خوشتون اومده باشه ... خوشحال می شم از نظرات زيباتون بهره مند بشم                   خوش باشيد ...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

يک ترانه

سلام .... به زيبايی لبخند يک گل ... به لطافت يک شکوفه ... به مهربانی يک نگاه و به صداقت يک دل ...

دوستان عزيز از بابت نظرات با ارزشتون ممنون .... امروز براتون يک شعر زيبا ميزارم (که البته شاعرش رو نمی شناسم) تقديم می کنم به همه دوستان ... اميدوارم باب ميلتون باشه و لذت ببريد ..

***********

روز من ابريه بي تو ، شب من بي تو غريبه
آسمون مي باره وقتي از نگاهات بي نصيبه

يه سکوت سنگي انگار، ريشه کرده روي لب هام
ابري از جنس بهونه، مي باره رو تن شب هام

اي ستاره شب من، نگو که هميشه دوري
بذا تا برات بخونم، آخه تو سنگ صبوري

يه شقايقم که هستیش، روي خاک توي زمينه
اما آسمونو ميخواد، تا شايد تو رو ببينه!

چتر مهربونياتو، رو سرم بگير دوباره
مي دوني! اگه نباشي، ميميرم با يک اشاره!

اي بهار پر ترانه، کاشکي باز بياي سراغم
مثه گلها جوون ميگيرم ، اگه رو کني به باغم       

*************                

اميدوارم خوشتون اومده باشه ... نظر يادتون نره ... خوش باشيد

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

۱۳ به در

سلام و صد سلام .... خوبيد ... خوشيد ... سلامتيد ... تعطيلات خوش گذشت ... سيزده به در چطور بود ... خوب خدارو شکر... اميدوارم که همتون در پناه گرداننده کشتی زندگی .. خوب .. خوش .. سلامت و پيروز باشيد.. ديشب به مناسبت سيزده به در يه چيزايی گفتم .... شعر که نه ولی خوب ...

 

ترانه های من

گره بزن سبزه عشق و با دلت                                گره بزن رنگ غروب و با نگات

تو کوچه های آرزو يکی شدن رو پس نزن                  گره بزن وصل دلم رو با چشات

قدم بزن تو جاده دلواپسی با يک نفس                    گره بزن سکوتم و با صداقت صدات

تموم ميشن ثانيه های بی کسی                          گره بزن تيک تيک ما شدن و با دسات

گره بزن .. گره بزن .. جدا شدن رو خط بزن               گره بزن .. بگير شفای دلمون و با دعات

 

اميدوارم خوشتون اومده باشه ... سال خوبی رو شروع کرده باشيد ...

اگه به کلبه تنهايی من سر بزنيد و حرف دلتون رو تو لوح يادگاری ها حک کنيد .. شاد می کنيد اين دل دائم صبور من رو ... خوش باشيد و سرافراز

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

آرزو

سلام دوستان ... تعطيلات خوش ميگذره ... هميشه خوش باشيد

«‌‌ ترانه های من »

سکوتت صدايت همه راز توست                 شب و روز من همه مال توست

تو تعبير رويای عشقی در خواب من            تو نوری ستاره در شام من  

جفای زمان جور اين روزگار                    رميده دلی  عاشقی بی قرار

نمی دانم اين قصه عاشقی است؟!    چه قصه چه رويا چه حق عاشقی است   

کاش روزگار به همان روالی که خودمون دوست داشتيم پيش ميرفت ... کاش آرزوهای سفيدمون به همون زلالی به درياچه حقيقت می پيوست ... کاش وقتی قلبهامون همديگرو صدا می کنه مترسک روزگار اونا رو نشنوه و کبوترهای دلمون رو از مزرعه عشقمون پر نده ... کاش حقيقت و رويا توی دنيای صداقت با هم آشتی می کردن و به همه قدرت با هم بودنشون رو نشون ميدادن ... کاش وقتی ميگيم توکل به خدا تمام اعضای وجودمون اين توکل رو فرياد بزنه ... کاش تلخی حقيقت رو ميشد با شيرينی آرزوهامون از بين برد ... کاش .. کاش ... کاش.. 

اين چند بيت شعر رو تازه از خودم در وکردم  البته اگه اسمشو بشه شعر گذاشت ...  دلم گرفته بود ديگه ... اين چند بيت و چند سطر اومد روی کاغذ ... نه اومد روی صفحه وبلاگ ... 

اميدوارم خوشتون اومده باشه ... نظر يادتون نره ... خوش باشيد                                

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

سال ۱۳۸۵ مبارک

سلام دوستان و عزيزان ... **سال نو مبارک**  و خوش آمديد.

آغاز نوروز با شقايق اربعين يعنی حکايت بهار از پيوند دين و آيين ما .....

دوستان .. من زمان تحويل سال روبروی امام زاده صالح بودم ... يه حس غريبی داشتم ... يه حسی که نمی دونم چه طور توصيفش کنم... يه جور دلتنگی همراه با خوشحالی ... شايد دلتنگی از رفتن سال قديم و کارهای نکرده و کرده و خوشحالی از آمدن بهار و سال جديد و آمادگی برای انجام کارهايی که قصد انجامشون رو دارم ... به هر حال با همون حس و حال و با تمام وجود برای همتون دعا کردم و آرزو کردم که به تمام آرزوهای قشنگتون برسيد و عاقبتتون بخير بشه ... به اميد و ياری حق ...

سلامتی ... سروری ... سالاری ... سربلندی ... سرور ... سرافرازی و سعادت را که بهترين هفت سين سال است را برايتان آرزو دارم....

 

شاد و پيروز باشيد ... نظر سال ۸۵ هم يادتون نره

 

 

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :