جادوی نگاه

 

به سراغ من اگر می آیید ... نرم و آهسته بیایید ... مبادا که ترک بردارد ... چینی نازک تنهایی من ...

امشب دل من باز به عکس تو نظر کرد

مفتون تو شد ناله به هنگام سحر کرد

واماند غمین در دل این هجر جگر سوز

گریان شد و از کوچة غم باز گذر کرد

بیچاره دگر کار به جایی نبرد دل

مرغان فلک را به هوای تو خبر کرد

مانند پری، نرم و سبک بر سر یک موج

نومید شد و از نگهت باز حذر کرد

افتاد به گرداب غم او بی کس و تنها

مأیوس ز عشق تو شد و باز سفر کرد

ناگه دلم آمد ز سفر شاد و سبکبار

وه جادوی چشم تو به دل باز اثر کرد

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

راز شقايق

یه شعر زیبا تقدیم به همه دوستان

 

 

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
و من ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي


و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

در سوگ ياس

بر برگ شقایق بنویسید ... گل تاب فشار در و دیوار ندارد 

 

 

 

 

باد ناله می کند ... خاک غوغا می کند، کوچه فریاد می زند ... گویا این شاهدان تاریخ رسیدن مصیبتی را اعلام می کنند، خانه با همة سکوتش نجوای حزن سرداده، و اهل خانه محبوب خود را صدا می زنند...  

کفتارهای بی شرم بیرون از خانه زوزه رسوایی سر داده اند ...

درب استوار و راسخ به آسمان می نگرد ... زمزمه می کند: کاش توان مقابله با سوختن را داشتم  و آتش را مغلوب می کردم ...

در  را می شکنند ... علی را دست بسته کجا می برند؟! ... علی زلال نگاهش را به چشمان فاطمه می ریزد ... فاطمه تاب نمی آورد ... به دنبال حیدر خسته اش کفتارها را کنار می زند، اما ... سنگدلان گرگ صفت فاطمه را ... یاس جوان را ... شکوه پاکی را بی شرمانه به سینه دیوار می سپارند .. در می سوزد ... فاطمه پشت در ایستاده ... میخ شرمگین  اما ناتوان ... سینه نازدانه محمد را می درد ... می شکند دل یاس علی را ...

پهلوی شکسته جور دل شکسته را می کشد ... علی فرو می ریزد ... باز سکوت ... با دل آرامش چه کردند ... گل یاسش را چه بی رحمانه از شاخه چیدند ...

یار مظلوم علی دست به پهلو نماز عشق را به جا می آورد ... ناله دل نزد محبوب می برد ... پدرش، فاطمه را می خواند ... فاطمه جان ... فاطمه جان ... فاطمه دیگر تاب ماندن ندارد ... فاطمه دلتنگ است ... فاطمه غمگین است ... لحظه وداع رسیده ... الوداع کودکانم ... حسن غریبم ... حسین مظلومم ... زینب صبورم ... ام کلثوم... الوداع علی جان ... الوداع ...

دل آرام 18 ساله آرام پر کشید ...

علی تاب ندارد ... توانی برایش نمانده ... یاس جوانش پر کشید ... باز هم سکوت ... علی شبانه ... در سکوتی حزن انگیز گل پاکش را به آغوش پدرش می سپارد ... به آغوش محمد ... و محمد : علی جان دلتنگ مشو که زمان وصال تو نیز نزدیک است ... زمان وصال نزدیک است ... و فاطمه : علی جان زمان وصالمان نزدیک است ... دلتنگ مباش ...

بشکند دستی که به صورت یاس سیلی زد ... سینه اش را شکافت ... پهلویش را درید ... و  غنچه ای را پیش از شکوفا شدن پر پر کرد ...

یا فاطمه ... مادر پهلو شکسته ... نگاه مهربانت را از ما دریغ مدار ... دعای خیرت را بدرقه راهمان کن ... اشکی را که برای تو بریزد نصیبمان کن ... و ... یاری کن ما را ... و شفاعت کن مارا تا از منتظران مخلص پسرت مهدی (عج) باشیم ...

الهی فرج امام زمان برسان .....

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

دلتنگی

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی        چشمانم برای تو بارید و تو نبودی

 

 

 

 

سکوت رو دوست دارم... چرا که بهترین پاسخه ... زیباترین کلام عشق ... بهترین تسلی ... دلنوازترین ترانه  ... اگر چه تلخ باشه ... می خوام با سکوت تو رو فریاد بزنم ... سکوتی که با اون تو رو پیدا کردم ...  آروم کنم دل بی قرار رو ... با قلموی سکوت ترانه ای به رنگ هستی نقاشی کنم و به دیوار زمان بزنم ... زمانی که تو رو به من داد ... و زمانی که تو رو از دیده من ... از دیدة ما ... مخفی کرده ...

پرواز رو دوست دارم ... چرا که رهایی است ... رها شدن از هر چه که نمی خوام ... رها شدن از آنچه اسیرم کرده ... رها شدن از زشتی ها ... رهاشدن از نامرادیها ... از غم ... از دلتنگی ... رهایی رو دوست دارم  ... اوج گرفتن تا بی نهایت ... تا تو ...

آسمان رو دوست دارم ... چرا که دریایی از تنهاییه ... مثه تنهایی تو ... مثه غربت تو ... میشه توی وسعت آسمون رها شد ... میشه با سکوت آسمون پرواز کرد ... کنار تنهایی ماه ... با رقص خورشید اوج گرفت...

و به تو رسید ... و ...به خدا ... توی مهربونی خدا غرق شد ... با تو ... و باز هم با تو ....

شب رو دوست دارم ... چون سیاهی و تاریکی زشتی ها رو توی خودش ناپدید می کنه ... چون ستاره ها  توی اون مشغول راز و نیازن ... ستاره هایی که به رنگ تو هستن ... به درخشش  نگاه تو ... به زیبایی لبخندت ... به لطافت بودنت ... اما ... حالا ... تو سکوت بودن ... تو آسمون خیال ... تو شب تنهایی هام ...  ستارة چشمک زن ... تو رو نمی بینم ... نیستی ... نه نیستی ... نکنه کنار غربت ابرها نشستی ... نکنه پشت خجالت ماه  پنهان شدی ... نکنه خاموش شدی ... آره خاموش شدی؟ ...... بی من خاموش شدی؟! ... چرا بی من ... چرا بی ما ... تنها ؟!. چرا تنها ؟...

نه ... نه ... دارم می بینمت .... روشن ترین ستاره ... خاموش نیستی ... من بودم که نمی دیدمت ... دیدة زلالتو  با سیاهی خودم ندیدم... آره تو همونی که غربت نگاهتو پشت مهربونی چشات پنهان کردی ... تو همونی که تنهایی دلتو با خدا تقسیم کردی ... همونی که دستای بی رمقم استواری شونه هاتو میخواد ... قلب خستم که با انتظار می تپه روشن ترین کلام تو رو می خواد ...

بیا ... بیا و با بودنت این سکوت زیبا رو دلنشین تر کن ... بیا به آسمون تنهاییهای من ... تنهایی های ما ... بیا به شب رویاهام ... بیا و با بودنت من رو از این نبودن رها کن ... بیا ... بیا ...

 

کاش بياد اونی که ....

  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :