اگر کشتند چرا آبت ندادند ؟؟؟

از زبان امام سجاد (ع)

          پیش چشمم تو را سر بریدند           

دستهایم ولی بی رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری

قل اعوذ برب الفلق بود

گفتی کسی یار من نیست

قفل بر دست و دندان من بود

لحظه ای تب امانم نمی داد

بی تو آن خیمه زندان من بود

کاش می شد که من هم بیایم

در سپاهت علمدار باشم

کاش تقدیر از من نمی خواست

تا که در خیمه بیمار باشم

ماندم و تا ابد دادم از کف

طاقت و تاب بعد از ابوالفضل

ماندم و ماند کابوس یک عمر

خوردن آب بعد از ابوالفضل

ماندم و بغض سنگین زینب

تا ابد حلقه زد بر گلویم

ماندم و دیدم افتاده بر خاک

قاسم آن یادگار عمویم

گفتم ای کاش کابوس باشد

گفتم این صحنه شاید خیالی است

یادم از طفل شش ماهه آمد

یادم آمد که گهواره خالی است

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

چرا صدايش نمی کنی؟

اوست که می ماند...

در این هستی بی کرانه و زیر این گنبد کبود، یک نفر هست که عاشق توست و دوست دارد تو عاشقش باشی. یک نفر هست که نگران توست و دلش می خواهد همیشه به سوی او گام برداری. روز و شب منتظر است که با او حرف بزنی، درد و دل کنی و صدایش بزنی ...

در روزگاری که همسایه، همسایه را نمی شناسد و گاهی پسر به پدر و پدر به پسر لبیک نمی گوید، کسی هست که آن بالا بالا ها، فراتر از ستاره ها و کهکشان ها نشسته و منتظر است دستهایت را به طرف آسمان بلند کنی و از او بخواهی که حاجتت را روا کند. آنقدر بزرگ و کریم و مهربان است که بی هیچ تکبر و غرور و منتی به حرفهایت گوش می دهد و کوتاهی ها، سیاهی ها، ناسپاسی ها و بدی هایت را به رویت نمی آورد...

همهُ درها و پنجره های بارگاهش باز است. نه خواب می شناسد و نه خستگی. کافی است با دلی پاک، ضمیری روشن و نیتی شفاف به سویش بروی، خواهی دید که چگونه تو را در آغوش می گیرد و مهربانی و لطفش را نثارت می کند...

اگر با او دوست شوی، اگر با او یکرنگ باشی، به آرامشی وصف ناشدنی خواهی رسید. او از تظاهر و رنگ و ریا خوشش نمی آید. باید دلت را و درونت را صیقل بدهی و صاف کنی، سپس با او حرف بزنی...

*ما برون را ننگریم و قال را

                                 ما درون را بنگریم و حال را*

وقتی همهء درها را به رویت بسته دیدی، وقتی به هیچ کس نتوانستی تکیه کنی، وقتی خسته و ناامید شدی، مطمئن باش که او دارد تو را نگاه می کند و دوست دارد که صدایش کنی و از او بخواهی که کمکت کند. خجالت نکش! اگر چه زلال نیستی، اگر چه بارها از فرمان او سرپیچی کرده ای، اما او مهربان ترین مهربانان است، کریم است و کینه ای از تو به دل ندارد، به خودش سوگند، اگر لب بگشایی و صدایش کنی، جوابت را می دهد...

*هیچ آدابی و ترتیبی مجو

                                 هر چه می خواهد دل تنگت بگو*

او منتظر توست، چرا صدایش نمی کنی؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت (۲)

**غدیر مبارک **

در خانهء دل نوشته با خط جلی          کاین خانه بنا شد به تولای علی

   در داخل این خانه چو نیکو نگری           هم مهر محمد است و هم عشق علی

عاشقان عیدتان مبارک

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :