شب و خاطره ها ...

گاهی شب با تمام کوتاهی اش صبح نمی شود... گویی عظمتش را به رخ می کشد و یا شاید دل میسوزاند ... با تمام نشدنش ... با سکوتش ...

شب و بیخوابی با هم تبانی می کنند ... شب بی انتها می شود و بیخوابی رخنه می کند...

و حالا که خواب از چشمانت گریخته ... به جای آنکه گوسفندها را بشماری ... خاطره ها را یکی یکی در ذهن مرور می کنی ... خاطره ها مثل قطاری پر از سکوت از جلوی دیدگان ذهنت عبور می کنند و گاه لبخند را بر لبانت می نشانند و گاه اشک را مهمان چشمانت می کند ... گاه افسوس میخوری و آه میکشی ... گاه ابرو بالا می اندازی احساس غرور می کنی ...

دلت می خواهد کاش میتوانستی خاطرات تلخ و مه گرفته ات را از تخته سیاه ذهنت پاک کنی و فقط بماند خوبها... اما صدای مدام جیرجیرک نهیب می زند : آی درهم است ... جدا نکن ... و تو میمانی و هماه آه ...

سکوت شب پر از صدای خاطره هاست ... صدای خنده ... صدای گریه ... صدای دعوا ... صدای شوخی ... صدای قهر ... صدای آشتی ... پیش خودت می گویی: ای کاش می توانستی این صداها را در جایی ضبط کنی و هر زمان که خواستی به آنها گوش دهی اما هو هوی باد به تو گوشزد می کند که صدای خاطره فقط قابلیت پخش دارد نه ضبط ... تازه آن هم نه هر زمان که تو خواستی بلکه هر زمان که خودشان اراده کنند ... و باز تو میمانی و همان آه ...

خاطره ها ... خاطره ها ...

امان از خاطره ها

اما ... اما ...  خاطره اگر نباشد چقدر نفس کشیدن یکنواخت می شود ... چقدر خنده بی ذوق میگردد و چقدر گریه بی حس ...

اگر خاطره ها به سراغت نیاید نه ذهن علتی برای مشغول شدن دارد و نه خواب دلیلی برای رفتن ...

و چقدر شب ساکت است اگر خاطره از تو سراغی نگیرد و لالایی دلتنگی ها و بی قراریهایت را نخواند...

های خاطره ها ... خاطره ها ...  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :