به که باید دل داد؟ ... به که باید دل بست؟

دیگه نه شبا صدای گریه ای میاد نه خنده ای ... صدا فقط صدای بی صداییه ... غیر از سکوت دیگه صدایی معنا نداره ... شاید هم معناش پر از شک و تردید باشه ... یا معنای بی معنایی ...

انگار همین دیروز بود که یکی به من گفت: "هر نگاهی ارزش برق نگاه تورو نداره ... هر لبخندی شایسته همراهی خنده های تو نیست و هر دستی لیاقت فشردن دستای تورو نداره ...

عجبا که حق گفت! ... دیر می فهمیم اما خوب می فهمیم ...

دیگه نگاهها سرد شده ... سو نداره ... یعنی جهت داره ... اما مسیرش کثیفه ... دروغه ...

لبخندها لبخند نیست ... نیشخنده ... زهرخنده ... اگر خیال کنی که لبخنده ... تبدیل میشه به نیش ... به زهر... فرو میره تو مغزت ... تزریق میشه به قلبت ... اثرش رو هم چند وقت بعد میفهمی ... چند روز ... چند ماه ... چند سال ؟! ...

عوارضش هم تبدیل شدن خنده هات به گریه ست و نفسات به آه ...

دستی که دستات رو فشار میده مثل سنگه ... اولش نه ها! ... آخرش مثل سنگه ... اولش امنه ... بهش اعتماد می کنی و دستات رو میسپاری بهش ... ولی آخرش دستات رو می کشی ازش ...

حرفها دیگه ذوب نمی کنن ... فقط می سوزونن ... جیگرتو می سوزونن ... قلبتو ... دلتو ... آتیش میزنن ... حالا بیا و خاموشش کن ... اگه تونستی!!

حرفها دیگه حرف نیست ... حرف مفته ... آدما الان هم خودشون ... هم حرفاشون ... هم کاراشون ... سوژه شده ... چاخانن ...جکن ... یا همون لطیفه ایرانی ... (فارسی را پاس بداریم)

یکی نیست بیاد بگه ... به جای اینکه اینقدر فارسی رو پاس میدارید ... صداقت رو ... یکرنگی رو ... مثل کف دست صاف و ساده بودن رو ... روراست بودن رو ... رفیق نیمه راه نبودن ...عاشق واقعی بودن رو هم پاس میدارید؟!

وقتی که هیچ کدوم از اینا پاس داشته نمیشه ... خدایی! یکی به من بگه کی میاد فارسی رو پاس بداره ؟!

وقتی به هیچکدوم از این واژه ها سر سوزنی اهمیت نمیدن ... وقتی هوس رو عشق تعبیر می کنن ... نگاه ناپاک رو عطش محبت تعریف می کنن ... وقتی صداقت و روراستی رو از ویژگیهای جمله بندیشون حذف می کنن ... وقتی نتیجه ی همه ی اینا میشه آه .... یکی بیاد بگه کی میاد فارسی رو پاس بداره؟!

هیچ کس؟!

حالا یکی بیاد بگه: پس به که باید دل داد ؟ به که باید بست؟ ...

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

لیلی و مجنون ...

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

چقدر زود دیر میشود ...

حرفهای ما هنوز ناتمام ... تا نگاه می‌کنی وقت رفتن است،

 باز هم همان حکایت همیشگی...

 پیش از آن که با خبر شوی ... لحظه عزیمت تو ناگزیز می‌شود،

 آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود...

" از وبلاگ یک آشنا "

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

...


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :