یک با یک برابر نیست ...

   میلاد کریم اهل بیت ... امام حسن مجتبی (ع) مبارکباد  

http://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی‌ها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان
را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...

شعر : خسرو گلسرخی

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :

زندگی نقطه سر خط ...

زندگی نقطه سرِ خط

                بی وفایی شده عادت  

تو نوشته بودی دیدار

                سه تا نقطه به قیامت  

زندگی نقطه سرِ خط

                 تلگرافی شده نامت   

قلبمو مچاله کردی

                 لای نقطه چینِ نامت 

باز سی و دو حرفِ دلگیر

                 مختصر، مفید و ساده

گفتی که سایهء عشقت

                 از سرم خیلی زیاده

زیر دردو خط کشیدی

                 ضربدر زدی رو اسمم

تا بدونم که به عشقت

                 تا که جون دارم طلسمم

رویِ یک کاغذِ بی خط

                  حرفایِ خسته به نوبت

تویِ سرزمینِ نامت

                 حرفِ "ت" کرده قیامت

"ت" مثه تو، مثه تردید

                 "ت" مثه آخرِ طاقت

مثه تنهایی، مثه تب

                 مثه آخرِ "خیانت"

عزیزم نقطه تهِ خط

                  برو با خیالِ راحت

به تو تقدیم این ترانه

                  عوضِ جوابِ نامت

"از ترانه های رضا صادقی"

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :

آشتی با خدا...

http://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

یکی بود یکی نبود ... توی این دنیای بد یه خدای خوب بود ...

گفت: دوستت دارم ... گفتم: منم دوستت دارم ...

گفت: عاشقتم ... گفتم: منم همینطور ...

مهربون خندید...

گغتم: ثابت کن عاشقمی! ... ثابت کرد ... گفتم: منم میخوام ثابت کنم ... گفت: نه ... اگر ثابتم نکنی بازم دوستت دارم ... گفتم: ولی من میخوام ثابت کنم که دوستت دارم! ... خندید... گفتم: بگو چه جوری؟ ... بازم خندید ... گفتم: بگو؟ ... نگام کرد و گفت: خوب باش ... همیشه خوب باش ... گفتم: مگه بدم؟ ... گفت: تو خوبی ... بد نشو! ... گفتم: اگه بد بشم دیگه دوستم نداری؟ ... گفت: من همیشه دوستت دارم ... نگاش کردم و گفتم: من هیچ وقت بد نمیشم! ... لبخند زد ... خندیدم ... دستامو گرفت ... رفتم توی آغوشش ...

http://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

یکی نبود و خدا بود ...

دستم تو دستش بود ... گفت: دستم رو رها نکن ... شیطون شدم ... شیطونی کردم ... دستمو از دستش کشیدم ... نگام کرد ... مهربون نگام کرد ... خندیدم ... گفت: از من دور نشو ... پیشم بمون... خندیدم ... نخندید ... فقط نگام کرد ... دلخور شدم ... رنجیدم ... نگام کرد ... دور شدم ... نخندید ... گفت: نرو ... گم میشی! ... اخم کردم ... قهر کردم ... دور شدم ...اینقدر دور شدم تا گم شدم ... گم شدم و بد شدم ... اما نمی دونستم  گم شدم ... گفته بودم بد نمیشم ... اما بد شدم ...

دیگه  نه درختی بود ... نه گلی ... نه دریایی و نه کوهی ... فقط یه بیابون بود ... یه کویر ... پر از سراب ... نمی دونستم سرابه اما سراب بود ... دلم میخواست برگردم اما سراب ها نمی ذاشتن ... بد شده بودم ... تو اون کویر گل دیدم ... درخت دیدم ... دریا دیدم ... کوه دیدم ... زیبایی دیدم ... اما همشون سراب بود ... هر چی رفتم بهشون نمی رسیدم ... 

روز بود ... شب شد ... تاریک شد ... دلم گرفت ...

روز شد ... بازم رفتم ... خسته شدم ... تشنه شدم ... اما چیزی جز سراب نبود ...

دلم هواشو کرد هوای لبخندش ... نگاهش ... دلم براش تنگ شد ...

شب شد ... ترسیدم ... دلم گرفت ... دلم لرزید ... بغض کردم ... چشمامو بستم  و گریه کردم ...

چشمامو باز کردم ... دیدم روی سجاده نشستم ... دیدم روبرومه ... خندید و نگام کرد ... مهربون خندید ... مهربون نگام کرد ... خجالت کشیدم ... سرمو انداختم پایین ... گفت: سرتو بیار بالا ... نگاش کردم و گفتم: آشتی؟ ... گفت: من که باهات قهر نبودم! ... گفتم: هنوز دوستم داری؟ ... گفت: همیشه داشتم ... همیشه دارم ... نگام کرد ... خندید ... نگاش کردم ... خندیدم ... گریه کردم ... سجده کردم ... باهاش آشتی کردم ... با مهربون خدا آشتی کردم ...

http://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

یکی هست ... خدا هست ...

مهربون خدا! سپاس ... شکر ... هزار بار شکر

مهربون خدا! دوستت دارم ... کمکم کن دیگه دستمو از دستت رها نکنم ... کمک کن دیگه ازت دور نشم ... گم نشم ... بد نشم ...

مهربون خدا ... سپاس ...

http://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

"با ماه رمضان به پیشواز آشتی با خدا برویم "

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :