خاطرات ...

باز در چهره خاموش خیال

 خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

 حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

 که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال 

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

  دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

 نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

 که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

 آخر آتش فکند بر جانت

"فروغ فرخزاد"

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :

زندگی ... جدی ... شوخی ... !!!

 

خیلی وقتها به این فکر می کنم که زندگی شوخیه یا جدی؟

اگر شوخیه چرا ما آدمها خیلی اوقات جدیش می گیریم ... یا اگر جدیه پس چرا اونو شوخی به حساب می آریم؟

من بین این برزخ شوخی و جدی گیر افتادم، زمانی که زندگی رو با تمام آدمهاش ... تمام رسوم تلخ و شیرینش ... جریان سرد و گرمش ... روز و شب سفید و سیاهش ... چهرة هزار رنگش رو جدی می گیرم ... تلنگری بهم میخوره که: ای ساده ... خیلی جدی گرفتی ... دست بردار ... این زندگی یه شوخیه ... یه شوخیه شیرین امّا تلخ ...

پیش خودم میگم ... باشه ... دیگه از امروز به بعد جدی نمی گیرم و میخندم به این شوخی ... به همه چیز و همه کس ... همة حرفها و نگاه ها رو ... همة اومدن و رفتن ها  ... همة بودن و نبودن ها ... همشونو شوخی فرض می کنم ... و در نهایت خندة من نثارشون میشه ... اما ... توی همون لحظه ... انگار یکی با آرنج میکوبه به پهلوی من که آهای: زندگی جدیه ... جدی بگیر!!

اگر تو برزخ شوخی و جدیه این زندگی اسیر نیستی ... بگو به نظرت این زندگی شوخیه یا جدی؟ ...

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :