برای تو

 

ترانه های من

کجا می توانم  بیابم تو را

کجا می توانم بخوانم تو را

دلم را نگیرم من از مهر تو

چگونه به هجرت نبینم تو را

شقایق، اقاقی ز هجر تو مرد

چگونه نمیرم، نبینم تو را

بیابان، بیابان، صحرا به صحرا

چگونه بیابم نشانی تو را

صبوری صبوری کار من است

بمانم، نمیرم تا نبینم تو را

*************************************************************

سلام دوستان

امروز میخوام داستانی رو براتون بزارم از کتاب آغوش پرودگار (گفتگو با خدا "3") نوشته زهره زاهدی، همراه با متن انگلیسی اون، البته در چند قسمت.

"قسمت اول"

«به نام حضرت دوست»

 

«ای خدای بزرگ که در آسمانی»

بله.  

حواسمو پرت نکن دارم دعا میکنم.

خوب، تو منو صدا کردی.

من؟ دارم دعا می خونم: «ای خدای بزرگ که در آسمانی ....»

دیدی، دوباره صدام کردی.

مگه نگفتی ای خدای بزرگ که در آسمانی؟».

خوب من اینجام.

آها، اما منظوری نداشتم، فقط داشتم دعای روزانه مو می خوندم، من همیشه با خدا راز و نیاز می کنم حالمو خوب می کنه، احساس      می کنم وظیفه مو انجام دادم.

 

متن انگلیسی:

“our father which art in heaven…”

Yes?

“Don’t interrupt me. I’m praying.”

“But you called me”.

“called you? I didn’t call you. I’m praying.”

“our father which art in heaven…”

“There … you didn’t it again.

“Did what?”

“called me? You said, our father which art in heaven. Here I am.

What’s on your mind?”

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :