ساقی تشنه لب

ای ابولفضل ای خدای فضل خدای ادب ماه بنی هاشم

وقتی دستانت سردی آب را لمس کرد لبان تشنه ات سوزششان را فرياد زدند وقتی نگاهت به التماس آب افتاد جگرت خشکی خود را زجه زد دستانت آب را به لبانت هديه کردند اما تو ... ياد عهدت افتادی ياد تشنگی طفلان بی رمق ياد خشکی لب برادر ياد سوز دل خواهر ياد بی تابی علی اصغر نه نه ... تو تاب بی تابی کودکان را نداری ديدن انتظارشان ديده ات را بارانی کرده و قلب خسته ات را رنجور تر از قبل دستانت شرمنده از رويت آب را به سوی مشکها هدايت کردند مشکهای تشنه برای رسيدن به کودکان لحظه شماری می کنند و تو هيچ چيز نمی بينی جز تشنگی طفلان دستانت با تو وداع ميکنند تا آب را به آنها هديه کنی چشمانت زهر تير را به جان ميخرند تا انتظار طفلان به سر آيد و فرق شکافته ات خونش را بدرقه راهت         می کند تا تو ساقی تشنه لب شرم کودکان را نبينی اما ......... برق شمشيرها زهر تيرها همه و همه راه را بر علمدار کربلا سد کردند کودکان ديگر آب نمی خواهند آنها عمويشان را طلب ميکنند آنها عمو عمو ميکنند و منتظر تا او را ببينند اما عمو ديگر نمی آيد ديگر اين سرو رشيد ماه کامل علمدار حسين نمی آيد مادرش زهرا با قدی خميده بر بالينش آمده تا او را نزد خود ببرد عمو ديگر نمی آيد عمو ديگر نمی آيد .....

يا قمر بنی هاشم من خود و او را بعد از خدا پدرت علی مادرت زهرا و برادرت حسين به تو می سپارم ما را در اين راه ياری کن

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :