شرح حال دل

سلام دوستان ميخوام اگر خدا کمک کنه مرتب آپ کنم تا از تک و تا نيافتم ..

تقدیم به عاشقان بیدل

 

باز ای الهه ناز ... با دل من بساز ... کاین غم جانگداز ... برود ز برم .....

گر دل من نیاسود ... از گناه تو بود ... بیا تا ز سر گنهت گذرم .....

 

قصه شمع

شمعی نیم سوخته کنار پنجره باران خورده، با خود می اندیشید:

« چه زود پروانه غم سوختنم را به باد می سپارد .... چه زود آب شدن قامتم را از یاد می برد... چه خود خواهانه نور عشقم را جایگزین ظلمت دلش می کند و سرمای احساسش را با حرارات وجود من گرما  می بخشد..... چه مغرور است پروانه ....تا خاموشم .. گرد نور دیگری می گردد و رخ می نماید ... زمانی که نورم را می بیند گرد من می آید .. بال میزند .... می چرخد ..... می رقصد و شادمانی می کند ...  درخششم را عاشقانه نثارش می نمایم و گرمای وجودم را خالصانه تقدیمش میکنم ....

خود می سوزم و دل پروانه را می سازم .... اشک سوزانم قامت نحیفم را می آزارد اما دم بر نمی آورم تا پروانه به رقصش ادامه دهد .... تا پروانه باشد و بگردد ... اما .. دریغ و افسوس از زمانی که خاموش می شوم ... نه نور دارم و نه گرما ... او نیز میرود .. دیگر گرد من نغمه عاشقی نمیخواند ... دیگر دم از ایثار نمی زند، دیگر اشکهایم را با حریر بالهایش نمیزداید ... قامت خمیده ام را تکیه گاه نمیشود ... سر شوریده ام را سامان نمی دهد و دل سوخته ام را مرحم نیست ... دوباره نوری می بیند و  میرود ... گرد همان نور می چرخد و می رقصد ... می رود و مرا از یاد می برد ...  من اما هنوز عاشقم و  دل سوخته .... »

شمع روشن می شود ... دوباره نور ... دوباره پروانه ... دوباره سوختن ... دوباره ساختن .......

 

                               نظر یادت نره دوست عزیز ـ شاد باشی

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤
تگ ها :