درس عاشقی

به نام معشوق عاشق

روزي مردي زير سايه درختي نشسته بود و خستگي از تن مي رهاند. به درخت نگاه کرد و از او پرسيد: اي درخت تو اين مهرباني را از کجا آموختي که چنين بي شائبه سايه خود را در اختيار رهگذران  مي گذاري؟ درخت شاخه هاي خود را تکاني داد و گفت: من مهرباني را از سنگ آموختم، مرد تعجب کرد و پرسيد: سنگ؟ چگونه؟! سنگ که به سختي و سنگدلي شهره است، چگونه مهرباني را به او نسبت مي دهي؟ درخت گفت: چرا از خود او نمي پرسي؟ مرد به کنار تخته سنگي رفت و سوال کرد: اي سنگ پاسخ سوال مرا بده! سنگ تکاني به خود دادو رو به مرد با نگاهي که عطوفت از آن مي باريد گفت: من سنگ صبورم رهگذرانم ظاهرم تخته سنگي سخت و حکم اما دلم به نرمي پري است و گوشهايم شنواي درد و دل آدمهايي است که زير سايه درخت مي نشينند و از دردهاي خود مي گويند. مرد متأثر از پاسخ سنگ لحظه اي فکر کرد و دوباره پرسيد؟ اي سنگ صبور اين صبوري را از که آموختي؟

سنگ پاسخ داد: من صبوري را از رودخانه آموختم، مرد پرسيد: چگونه؟! رودخانه که با شتاب مي گذرد و نه به کسي مي نگرد و نه با کسي حرف مي زند! سنگ لبخندي زد و گفت: رودخانه با شتاب  مي گذرد اما بر سرراهش چيزهاي بسياري مي بيند، شاهد حوادث بي شماري است، اما صبر مي کند، با صخره هاي بزرگ و سختي برخورد مي کند اما صبر مي کند، بچه ها به او سنگ مي زنند اما تحمل   مي کند و با صبوري به آنها نگاه مي کند، چون مادري که به کودکش مي نگرد. ماهي گيران از او ماهي مي ستانند بدون اينکه چيزي در مقابل به او بدهند اما او  صبر مي کند،  و درد قايقرانان پاروهاي خود را بر پيکرش مي زنند اما او درد را تحمل مي کند. من صبوري را از او آموختم.

هر چه مي گذشت مرد بيشتر تحت تأثير آنها قرار مي گرفت. کنار روخانه نشست مشتي آب بر صورت زد، خود را در آيينه رود نگاه کرد و از او پرسيد: اي رود در کدام مدرسه اين همه استقامت را آموختي؟ رودخانه از شتاب خود کاست و به مرد گفت: من اين درس استقامت را از سمبل پايداري ياد گرفتم، از کوه استوار. مرد سرد بلند کرد وگفت اي کوه اگر تو سمبل استقامتي پس چگونه در مقابل آتش فشان از خود مقاومت نشان نمي دهي و اجازه مي دهي تا بدنت و همه چيز را بسوزاند؟! با تکان کوه زمين لرزيد. کوه رو به مرد پاسخ داد: اي مرد من در مقابل بادها، طوفانها، سيل و  زمين لرزه استادگي  مي کنم اما در مقابل آتش فشان نمي توانم. مرد متفکرانه پرسيد: چرا؟! کوه گفت: چون آتش فشان اشکهاي  من است. من گريه مي کنم وقتي درخت، سنگ و رودخانه را مي بينم من مهرباني درخت را مي بينم که چطور بدون چشمداشت رهگذران را زير سايه خود امان مي دهد؛ صبوري سنگ را  مي نگرم که چگونه مشفقانه غصه ها و دردهاي ديگران را مي شنود و آنها را در سينه خود نگاه  مي دارد؛ و مي بينم تحمل رود را که با وجود اين همه نامهرباني و درد، صبوري مي کند، تحمل مي کند تا ديگران و شاد باشند و غمهاي خود را به دست فراموشي بسپارند. من آنها را مي بينم هر روز و هر ساعت و اشکهايم را در وجود خود نگاه مي دارم تا جايي که ديگر آنها جايي براي ماندن ندارند و لبريز مي شوند، مي بينم که درخت، سنگ و رود چه با افتخار مرا مي نگرند، و بعد، من نيز اشکهاي سوزانم را به خاکستر مبدل مي کنم تا به آنها گزندي نرسد.

مرد نگريست و گريست. ناگهان از آسمان بانگ بر آمد که اي دوستان من، من به شما مي بالم و   مي تابم، گرما و نور من هدايايي است که هر روز و هر ساعت به پاس عشق و صبر و استقامتتان به شما ارزاني مي دارم. مرد نگاهش به نقطه اي خيره شده بود، به خورشيد که عاشق بود.

مرد درس بزرگي گرفته بود، او در مدرسه طبيعت درس عشق را آموخته بود، رو به آسمان کرد و گفت:  اي خدا تو چه بزرگي که اين هدايا و نعمات را به ما بخشيدي، همه اينها نتيجه عشق توست به مخلوقاتت، دوستت دارم و عاشقت هستم ......

مرد به راه افتاد، راه درازي در پيش داشت اما شاد و بود عاشق .................

هميشه عاشق باشيد ...........

٭ خدايا من در کعبه فقيرانه خود چيز دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري،

من همچون تو خدايي دارم و تو همچون خود نداري ٭

======================================================

 

از يک دوست

 

مي شود پلک نبندي و نگاهم بکني؟

                                            مملو از سحر سحر، محو پگاهم بکني؟

سر ديوار دلم منتظرت مي مانم

                                          تا تو اي صبح بتابي و نگاهم بکني

نکند يوسف عشقم رود از مصر خيال

                                           باز آوارة تنهايي چاهم بکني

نکند باز بيايي و صدايم نکني

                                          از سکوت شب يلدا پر آهم بکني

نکند باز در اين غربت و اين تنهايي

                                          باز تنها بگذاري و تباهم بکني

به ره عشق دلم منتظر توست بيا

                                         تا مگر چارة اين چشم به راهم بکني

 

 

 

چند  سخن

 

علت بدبختي ما داشتن فرصتهاي زيادي است که ما آنها را صرف تفکر دربارة خوشبختي مي کنيم.

                                                                                                           «برنارد شاو»

 

دروغ مثل برف است، هر چقدر آن را بيشتر بغلطانيد بزرگتر مي شود.

                                                                                                          «مارتين لوتر»

 

اگر همه مردم شما را مسخره کنند سوت بکشند، اصلاً اهميتي ندارد، به شرط آنکه خود براي خويش کف بزنيد.                                                                 «اراهموس»

  

 

  

از حسين . ش

 

روزي که دلم پيش دلت بود گرو

                                        دستان مرا سخت فشردي که نرو

حالا که دلت به ديگري شد مايل

                                        کفشان مرا جفت نمودي که برو

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :