عمر

سلام عزيزان

امروز ميخوام براتون يه شعر بسيار زيبا بزارم با نام «عمر» که يکی از دوستان عزيزم برام فرستاده .. من هم اين شعر رو تقديمتون می کنم تا شما خوبان هم بهره ببريد ...

 

*عمر*

 

طي شد اين عمر تو داني به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير منست اينكه خودم ميدانم

كه نكردم فكري، كه تامل ننمودم

روزي، ساعتي يا آني

كه چه سان ميگذرد عمر گران ؟

كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ وحيات

همه گفتند كنون تابچه است

بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست

من نپرسيدم هيچ، كه پس از اين زچه رو

بايدم ناليدن!

******************************

نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند : كنون، كه جوانست هنوز

بگذاريد جواني بكند، بهره از عمر برد كامروائي بكند

بگذاريد كه خوش باشد ومست

بعد از اين با زوراعمري هست

من نپرسيدم و هيچ، هيچكس نيز نگفت

كه پس از اين زچه رو بايدم خنديدن

***********************

يكنفر بانگ برآورد : كه او

ازهم اكنون بايد فكر فردابكند

ديگري آوا داد : كه چو فردا بشود فكر فردا بكند

سومي گفت : همانگونه كه ديروزش رفت

بگذرد امروزش، هم چنين فردايش

با همه اين احوال

من نپرسيدم و كس نيز نگفت

كه چه سان دي بگذشت ؟

آنهمه قدرت و نيروي عظيم

به چه ره مصرف گشت

من نپرسيدم هيچ، هيچكس نيز نگفت

زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟

بعد ازاين چند صباح

به كجا بايد رفت؟

به چه سان بايد رفت؟

به كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟

من نپرسيدم و كس هيچ نگفت!

*******************

آن كساني كه نميدانستند زندگي يعني چه

رهنمايم بودند

عمرشان طي ميگشت، بيخود و بيهوده

و به من ميگفتند كه چو آنها باشم

كه چو آنها دائم، فكر گشتن باشم

فكر خوردن باشم، فكرتامين معاش

فكر همسر باشم

فكر يك زندگي بي جنجال

من نپرسيدم هيچ، هيچكس نيز نگفت !

زندگي داشتن ثروت نيست

زندگي داشتن همسر نيست

زندگاني كردن

فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست

من نپرسيدم و كس نيز نگفت!

********************

قدرت عهد شباب ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد

ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات

حال ميفهمم من

هدف از زيستن اين است رفيق

من شدم خلق كه با عزمي جزم

پاي از بند هواها گسلم

پاي در راه حقايق بنهم

بادلي آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم

شربت جرئت و اميد و شهامت نوشم

زره جنگ براي بد و ناحق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم

آنچه آموخته ام بردگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران باشم و با شعله خويش

ره نمايم همه را گرچه سراپاسوزم

من شدم خلق كه مثمر باشم

نه چنين زائد و بي جوش و خروش

عمر با باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش ميفهمم

كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت :

 كودكي بيحاصل

نوجواني باطل

وقت پيري غافل

به زباني ديگر

كودكي در غفلت

نوجواني شهوت

دركهولت حسرت

 

 

اميدوارم که همه ما عمری پر مايه و پر برکت داشته باشيم ... خوش باشيد و نظر يادتون نره

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :