ما از خداييم و به خدا باز مي گرديم

 

تقديم به دوست عزيزم ، يار داغدارم، که پشتوانه قلبش، غمخوار هميشگي اش و درياي محبت را از دست داد، و تقديم به همه آنهايي که خانةشان از وجود چنين نوري خاموش است.

دوباره رسم روزگار دستان گرم مادري را از دستان ميوه هاي دلش جدا کرد و به آغوش سرد خاک سپرد. دوباره اين رسم سياه، عده اي را سياهپوش کرد، ديده ها را گريان و دلها را خون.

و چه داغي است داغ از دست دادن مادر، اين اسطورة صبر، اين سمبل وفا و ايثار، اين خورشيد مهر، ماه مهربان.

چگونه نجوايي لالايي ات را فراموش کنم، چگونه نگاه صبورت را از خاطرم بزدايم. وقتي دستان سردم را به دستان گرمت مي سپردم حرارت عشق تو بود که گرمشان مي کرد. جسم نا آرامم در آغوش امن تو مي خفت، پاهاي بي رمقم به عشق بودن تو راه رافتن آموخت. دل غمگينم را تو شفا بودي و ديدة باراني ام را تو آفتاب. تو شوق زندگي را در من روشن نمودي، تو درس زيبايي و زيبا زيستن را به من آموختي، تو آتش بي تابي ام را با باران صبر و استقامتت خاموش کردي. نهال وجودم به پشتوانه گرم و دلسوزت رشد کرد.

حالا!؟ چگونه تو را به خاک سرد بسپارم. چگونه؟! .... با کدام اميد و شوق به راه زندگي بنگرم. اما تو هستي ..... من تو را با تک تک اعضاي وجودم حس مي کنم، تو در کنار مني، هر روز و هر ساعت، هنوز هم مرا عاشقانه مي نگري، هنوز هم دعاي خيرت بدرقة راهم است. من تو را نمي بينم، تو را حس مي کنم.

چقدر درد کشيدي، سنگيني سختيها کمرت را خم کرد، غصه ها خوره اي شد بر جان نازنينت، اما اي اسطوره صبر تو مقاومت کردي و ايستادي و حالا آرام شدي و براي هميشه خوابيدي. بخواب مادرم ... بخواب که نوبت من است برايت لالايي بخوانم ... بخواب و آرام بخواب .....

عاقبت پر کشيدي به سوي معبودت، همانکه هميشه عاقبت خيرم را از او مي خواستي و مي خواهي ...

پدر نيز در غم پروازت همچون شمع مي سوزد او نيز مي خواهد به سويت پر بکشد ... اما چکند که ما نزد او امانتيم از خدا و تو ... ، او مي ماند تا ما هم بمانيم، بغضش را فرو مي خورد تا اندوه ما را فرونشاند، اما ...... !!!

مادر بخواب ... آرام بخواب ... جاي تو بهشت است، مي دانم که مادر همة ما به استقبالت آمده مي دانم که در کنار توست، مي دانم، خيالم آسوده است چون تو آسوده اي ... پس آرام بخواب......

                                             ٭قلبم تا قيامت محتاج مهرتوست٭

 

 

سخن دل

       تمام خاک را گشتم به دنبال صداي تو 

                                    ببين باقي است روي لحظه هايم رد پاي تو   

 

                              ****************************

     

  روزي که تو آمدي بدنيا عريان

                                           جمعي به تو خندان و تو بودي گريان

        کاري بکن اي دوست که وقت رفتن

                                          جمعي به تو گريان و تو باشي خندان

 

                            ******************************

       دست هر نا اهل بيمارت کند 

                                                       سوي مادرآ که تيمارت کند

 

                            *****************************

 

      گرچه رفتي زدلم حسرت روي تو نرفت

                                             در اين خانه به اميد تو بازاست هنوز

 

                           *****************************

 

     سرايي را که صاحب نيست، ويراني است معمارش

                               دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته

      

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :