آينه و من

دوستان سلام ....

 

امروز يه شعر زيبا براتون ميزارم که يه عزيز برام فرستاده ... بخونيد و اميدوارم که لذت ببريد...

 

 

 

اسم من از یاد تو رفت

ای آنکه در آیینه ای

این چهره ی خسته منم

 

این آه سینه سوز من

دیوار سرد فاصله است

بین من و هم سخنم

 

فریاد من سکوت تو

لب تو باز و بی صدا

عروسکی به شکل من

غریبه اما آشنا

 

نگاه مات تو به من

مثل نگاه دشمنه

جسم تو گرمی نداره

مگه تنت از آهنه

 

سکوت تو یه فاجعه است

برای هم صدای تو

شکسته در گلو چرا

طنین نعره های تو

 

تو که خود منی چرا

غریبه ای برای من

منو صدا نمی کنی؟

 

تو قاب سرد آینه

به شوگ من نشسته ای

منو رها نمی کنی؟

 

شکسته لحظه لحظه ام

یه عادته برای تو

پرنده ی نگاه من

اسیر در هوای تو

 

چرا تو که خود منی

سکوتتو نمی شکنی

به من بگو چه می کشی؟

تو قاب سرد آهنی

 

تو غربت نگاه تو

که با نگاهم آشناست

یه دنیا حرف گفتنی است

ولی لب تو بی صداست

 

اميدوارم که خوشتون اومده باشه ... راستی يه چيزی ميگم به کسی نگيد:( نظر يادتون نره )

شاد باشيد و ايام به کام ... 

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :