دلتنگی

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی        چشمانم برای تو بارید و تو نبودی

 

 

 

 

سکوت رو دوست دارم... چرا که بهترین پاسخه ... زیباترین کلام عشق ... بهترین تسلی ... دلنوازترین ترانه  ... اگر چه تلخ باشه ... می خوام با سکوت تو رو فریاد بزنم ... سکوتی که با اون تو رو پیدا کردم ...  آروم کنم دل بی قرار رو ... با قلموی سکوت ترانه ای به رنگ هستی نقاشی کنم و به دیوار زمان بزنم ... زمانی که تو رو به من داد ... و زمانی که تو رو از دیده من ... از دیدة ما ... مخفی کرده ...

پرواز رو دوست دارم ... چرا که رهایی است ... رها شدن از هر چه که نمی خوام ... رها شدن از آنچه اسیرم کرده ... رها شدن از زشتی ها ... رهاشدن از نامرادیها ... از غم ... از دلتنگی ... رهایی رو دوست دارم  ... اوج گرفتن تا بی نهایت ... تا تو ...

آسمان رو دوست دارم ... چرا که دریایی از تنهاییه ... مثه تنهایی تو ... مثه غربت تو ... میشه توی وسعت آسمون رها شد ... میشه با سکوت آسمون پرواز کرد ... کنار تنهایی ماه ... با رقص خورشید اوج گرفت...

و به تو رسید ... و ...به خدا ... توی مهربونی خدا غرق شد ... با تو ... و باز هم با تو ....

شب رو دوست دارم ... چون سیاهی و تاریکی زشتی ها رو توی خودش ناپدید می کنه ... چون ستاره ها  توی اون مشغول راز و نیازن ... ستاره هایی که به رنگ تو هستن ... به درخشش  نگاه تو ... به زیبایی لبخندت ... به لطافت بودنت ... اما ... حالا ... تو سکوت بودن ... تو آسمون خیال ... تو شب تنهایی هام ...  ستارة چشمک زن ... تو رو نمی بینم ... نیستی ... نه نیستی ... نکنه کنار غربت ابرها نشستی ... نکنه پشت خجالت ماه  پنهان شدی ... نکنه خاموش شدی ... آره خاموش شدی؟ ...... بی من خاموش شدی؟! ... چرا بی من ... چرا بی ما ... تنها ؟!. چرا تنها ؟...

نه ... نه ... دارم می بینمت .... روشن ترین ستاره ... خاموش نیستی ... من بودم که نمی دیدمت ... دیدة زلالتو  با سیاهی خودم ندیدم... آره تو همونی که غربت نگاهتو پشت مهربونی چشات پنهان کردی ... تو همونی که تنهایی دلتو با خدا تقسیم کردی ... همونی که دستای بی رمقم استواری شونه هاتو میخواد ... قلب خستم که با انتظار می تپه روشن ترین کلام تو رو می خواد ...

بیا ... بیا و با بودنت این سکوت زیبا رو دلنشین تر کن ... بیا به آسمون تنهاییهای من ... تنهایی های ما ... بیا به شب رویاهام ... بیا و با بودنت من رو از این نبودن رها کن ... بیا ... بیا ...

 

کاش بياد اونی که ....

  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :