ندای عشق

 

 

** بیا و صدایم کن**

 

با کدامین ترانه تو را نجوا کنم،  با کدام دلیل، بهانه تو را گیرم، ای تنها دلیل بودنم، دوباره صدای ترکهای قلبم را می شنوم، دوباره آه دلم سوزی شد بر جگرم، و سوز جگرم نگاهم را نمناک کرد. زمانی بودن را با تو تجربه کردم و اکنون که نیستی و هستم، نبودنت بودنم را به استهزاء گرفته.

یادت هست زمانی عاشق نگاهم بودی، نگاهی که تو را ستایش می کرد، آن زمان که من و تو، ما بودیم.

پرستوها بودنمان را به هم تبریک می گفتند، حالا که تو نیستی، کلاغ ها من بودنم را جار می زنند.

نیمکت عاشقی یادت هست. کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.

بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود، برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید، اما اکنون پاییز نبودنت را، جداییمان را، به رخ می کشد.

بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم، مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.

بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.

دوباره صدایم کن، چینی شکسته قلبم را بند بزن، آفتاب را به نگاهم برگردان،

بیا که مهتاب نیز در فراق تو اشک می ریزد، ستاره ها دیگر چشمک نمی زنند، آسمان دیگر آبی نیست، می دانم که هنوز بذر عشق در زمین دلت جوانه می زند،

پس بیا دوباره بیا، صدایم کن، مرا بخوان...

بی پاسخ نمی گذارمت..... بیا، صدایم کن ......

************************************************************

ترانه های من

بخون از عشق

تو صدام کن، بخون، من عاشقانه گوش میدم

آره عاشق، بخون از عشق، من عارفانه جون میدم

اون روزا تو شمع بودی، منم یه پروانه بودم

به تو گفتم تو بسوز، من خالصانه جون میدم

تو صدامو شنیدی، سوختی، شعله کشیدی

بال من سوخت، دل من سوخت، تو دیدی که جون میدم

وقتی پروانه پرش سوخت تو خاموش شدی

نه نگاهی، نه صدایی، با دل سوخته جون میدم

حالا من شمع و تو پروانه، فرقی نداره

بیا عاشق، بخون از عشق، این منم که جون میدم

************************************************************

خدا را می توانی ببینی؟!

پسربچه ای از خواهر بزرگترش پرسید:« آیا کسی واقعاً می تواند خدا را ببیند؟»

خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد: «البته که نه نادان! خدا آن بالا در آسمانهاست. هیچ کس نمی تواند او را ببیند».

مدتی گذشت. پسر بچه سؤال خود را از مادرش پرسید:«مامان! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟» مادر با مهربانی پاسخ داد:« نه پسرم! خدا در قلبهای ما آدم هاست. اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم».

پسربچه تا حدودی راضی شد. اما هنوز کنجکاو بود. اندکی پس از آن پدربزرگ مهربانش او را برای ماهیگیری به سفر برد.

آنها مدت زیادی را با یکدیگر بودند. روزی خورشید، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دیدگان آنها غروب می کرد. پسربچه دید که صورت پدربزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است. او اندکی فکر کرد و سرانجام با دودلی پرسید:« بابا بزرگ! من .... من قصد نداشتم که دیگر این سؤال را از کسی بپرسم. اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم. اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحال می شوم. آیا کسی واقعاً توانسته خدا را ببیند؟»

مدتی گذشت. پیرمرد همان طور که نگاهش به غروب خورشید بود، به نرمی پاسخ داد:«پسرم! من الان غیر از خدا هیچ دیگری را نمی توانم ببینم».

                                                                  از کتاب داستانهای کوتاه درباره خداوند

************************************************************

سلام دوستان

اینبار می خوام چند تا کتاب بهتون معرفی کنم که اگر بخونیدشون و مطالبشو به کار بگیرید، توی جاده زندگی از دوراهی ها و فرازو نشیب ها به راحتی عبور می کنید.

چهار از اسکاول شین                     ترجمه گیتی خوشدل

حکایت دولت و فرزانگی                  نوشته مارک فیشر، ترجمه گیتی خوشدل

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد            نوشته اسپنسر جانسون

قانون توانگری                              نوشته کاترین پاندر، ترجمه گیتی خوشدل

************************************************************

برای چشمهايت 

گفتم برای چشمهایت             شعر دل انگیزی بگویم

تا معنی دلدادگی را               در عمق چشمانت بجویم

در جستجویت عاشقانه           تصویر نیلوفر کشیدم

دریا به دریا موج راندم            صحرا به صحرا پرکشیدم

تا در نگاهم رنگ شوق است       زیباترین تصویر عشقی

در موج خیز سبز رویش       آبی ترین تفسیر عشقی

زیباترین شعرهایم              ارزانی زیبایی تو

با من بمان ای در نگاهم          تصویری از تنهایی تو

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :