چرا صدايش نمی کنی؟

اوست که می ماند...

در این هستی بی کرانه و زیر این گنبد کبود، یک نفر هست که عاشق توست و دوست دارد تو عاشقش باشی. یک نفر هست که نگران توست و دلش می خواهد همیشه به سوی او گام برداری. روز و شب منتظر است که با او حرف بزنی، درد و دل کنی و صدایش بزنی ...

در روزگاری که همسایه، همسایه را نمی شناسد و گاهی پسر به پدر و پدر به پسر لبیک نمی گوید، کسی هست که آن بالا بالا ها، فراتر از ستاره ها و کهکشان ها نشسته و منتظر است دستهایت را به طرف آسمان بلند کنی و از او بخواهی که حاجتت را روا کند. آنقدر بزرگ و کریم و مهربان است که بی هیچ تکبر و غرور و منتی به حرفهایت گوش می دهد و کوتاهی ها، سیاهی ها، ناسپاسی ها و بدی هایت را به رویت نمی آورد...

همهُ درها و پنجره های بارگاهش باز است. نه خواب می شناسد و نه خستگی. کافی است با دلی پاک، ضمیری روشن و نیتی شفاف به سویش بروی، خواهی دید که چگونه تو را در آغوش می گیرد و مهربانی و لطفش را نثارت می کند...

اگر با او دوست شوی، اگر با او یکرنگ باشی، به آرامشی وصف ناشدنی خواهی رسید. او از تظاهر و رنگ و ریا خوشش نمی آید. باید دلت را و درونت را صیقل بدهی و صاف کنی، سپس با او حرف بزنی...

*ما برون را ننگریم و قال را

                                 ما درون را بنگریم و حال را*

وقتی همهء درها را به رویت بسته دیدی، وقتی به هیچ کس نتوانستی تکیه کنی، وقتی خسته و ناامید شدی، مطمئن باش که او دارد تو را نگاه می کند و دوست دارد که صدایش کنی و از او بخواهی که کمکت کند. خجالت نکش! اگر چه زلال نیستی، اگر چه بارها از فرمان او سرپیچی کرده ای، اما او مهربان ترین مهربانان است، کریم است و کینه ای از تو به دل ندارد، به خودش سوگند، اگر لب بگشایی و صدایش کنی، جوابت را می دهد...

*هیچ آدابی و ترتیبی مجو

                                 هر چه می خواهد دل تنگت بگو*

او منتظر توست، چرا صدایش نمی کنی؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :