همچو گیسوی بلند تود شبی ...

 

دوست آشفتگی خاطر ما می خواهد

عشق بر ما همه باران بلا می خواهد

آنچه از دوست رسد جان ز خدا می طلبد

 و آنچه را عشق دهد، دل به دعا می خواهد

پیر ما غسل به خوناب جگر می فرمود:

که دل آیینه عشق است صفا می خواهد

تو و تابیدن در کلبه درویشی ما؟

تو خود اینگونه نخواهی, که خدا میخواهد

بوسه ای زان لب شیرین که دل خسته من

پای تا سر همه درد است و دوا میخواهد

گوش جانم سخن مهر تو را می طلبد

باغ شعرم نفس گرم تو را میخواهد

همچو گیسوی تو شبی می باید

تا بگویم که دلم از تو چه ها میخواهد

تا گشاید دل تنگم به پیامی بفرست

 آنچه گل از نفس باد صبا می خواهد

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
تگ ها :